الأربعاء، ٤ أبريل ٢٠٠٧

منوچهرجمالی
مقاله یکم ازجلد دوم ِ
کتاب ِزال زر یا زرتشت

«چـشـم »، نه «آمـوزه»

نگریستن با« چشم ِ خود »
بنیاد فرهنگِ
خانوادهِ زال ِزراست
آموزه = مکتب ، شریعت ، doctrine، Lehre ،...


فرهنگ زال زری ، برشالوده ، تصویر ِ بینش از « چـشـم خود » بنا شده ، نه برشالوده « آموزه » ، که « یک گونه بینش سفت وثابت » میباشد که خود را « تنها بینش حقیقی » میداند، که همه چیزها را با آن ، « روشن » میسازد ، ومیتواند فقط با همان گونه روشنی، ببیند .
با گاتای زرتشت ، یک « آموزه » ، در برابر « اصل چشم شدن انسان » خانواده ِزال زر، قد برافراخت . « دین » برای زال زر ، معنای « چشم ازخود ، روشنده ، وازخود ، بیننده » داشت ، و برای زرتشتیان، معنای « آموزه ای ثابت و واحد را ، که اصل روشنی و معیار همه فتواها وقضاوتها » میباشد ، دارد ، ودرهمین راستا، « دین » ، در عبری نیز، معنای « محکمه » را پیدا کرد ، و همین محتوا را « دین » درنخستین سوره قرآن ، وکه سوره فاتحه باشد دارد . درعبارت ِ « مالک یوم الدین » ، « دین » ، چنین گونه بینشی است . برگزیدن « بینش از چشم خود » یا بینش از راه یک « آموزه » ، همیشه « مسئله بنیادی انسان » دراجتماع میماند . فرهنگ ایران ، که بربنیاد « سراندیشه گرشاسپ » بنا شده است ، بر این تصویر ِ« چشمی که خودش، سر چشمه روشنی است، وبا روشنی که ازخودش میزهد ومیتابد ، می بیند »، استوار میباشد .
هزاره هاست که هرکسی جهان را با نور ِ آموزه ای ، ویا نور ِ کتاب مقدسی ، ویا با نور ِ مکتبی فلسفی، یا با نور ِ آنچه علم وحقیقت وهدایت مینامد ، میبیند . آموزه زرتشت هم ، چنین گونه نوری بود وهست و خواهد ماند . وتضاد اهورامزدا وفرهنگِ سیمرغی ، درهمین مسئله برگزیدن میان « آموزه » یا « چشم » است .
فرهنگ ایران ، با این سراندیشه خانواده سام وزال زر، بنیاد گذارده شد ، که انسان باید سراسر ِ وجود ِ خودش ، « چشم ِ ازخود، روشن » بشود . پرسیده میشود که چگونه ، کل وجود انسان ، چشم میشود ؟ چگونه ا نسان ، با کل هستیش ، میچـشد ؟ چون چشم ، بینش از راه چشش است . برای خانوداه زال زر، چشمی که با « نوردیگری، نوری که ازگوهرِ خود انسان ، برنیامده » ، میبیند ، کوریست ، که آنچه را سرچشمه نورش میداند، جز عصائی بینش نیست .
معمولا نابینایان ، چون ازمحرومیت بی ِچشمی رنج میبرند ، همیشه به عصایشان( =به رهبرشان ، به آموزه اشان و شریعتشان) می بالند، و عصایشان( رهبرشان+ شریعتشان ) را بنام حقیقت و نور و علم و هدایت وارشاد، میستایند . هنگامی از« نور»، سخن میگویند ، مقصودشان، « عصا = رهبر= آموزه» هست .
چنانچه خود ِ نام « چشم = چشمان » ، درفرهنگ ایران ، بهترین گواه برآنست ، که بینشی ، بینش حقیقیست که انسان ، بیواسطه، آن را « بچشد » ، و« چشیدن » با گوهرچیزها ، و « آمیختن ِ آنها ، با گوهرخود انسان » کاردارد .« چشیدن» ، کارمستقیم است . کسی بجای من ، نمیتواند بچشد ، وآن چشش را به من انتقال دهد . من باید خود، مزه شیرینی وشیر و عشق را بچشم ، تا بدانم شیرینی وشیر و عشق، چیست . پس هرگونه « بینش عصائی» ، یا « بینشی که با روشنائی قرضی، می بیند » ، ازبُن، برضد گوهر خود ِ « چشم » است . فرهنگ ایران ، گوهردیدن باچشم ( عین = آیــنـه = که درپهلوی نام چشم است ) را، همین آمیزش بیواسطه گوهرانسان ، با آنچه میدید ، میدانست . اوچیزی را دیده بود که بـُنـش را چشیده بود، و همیشه ، درهوس بازچشیدن آن میزیست ، واین مزه وچشش، چنان بانهاد اوآمیخته و سرشته میشد ، که همیشه تشنه « بازچشی وبازنوشی آن » بود، وبدان « کشیده میشد » . کشش (= جستجو) و چشش ، ازهم بریدنی نیستند . او نام « چشم » را برپایه گفتن ِ « تشبیهی شاعرانه » ، یا محض نکته سنجی و خیالبافی وطیبه گوئی ، نپرداخته بود . این بود که این « گوهر دیدن درچشیدن » ، هم در«جام جم » ، وهم در« تفکرات عرفانی » ، استوار، بجای خود باقی ماند .
« باچشم نگریستن، یا دیدن عینی » ، درفرهنگ ایران ، به هیچ روی، معنای « برونسوگرائی ، درفلسفه غربی » را ندارد ، که ریشه در« شکافتکی برونسو ودرونسو Objekt-subjekt-spaltung» ازهم دارد . با چشم نگریستن ، این شکافتگیهای را بهم میدوخت و میدوسانید .
اینست که فرهنگ زال زری را، بدون درک تصویری که آنان از« چشم » ، داشتند ، نمیتوان دریافت . روشنی و بینش با این چشم ، شالوده «عـَرفان »، به معنای بسیارتنگی که امروزه ازعـَرفان، در اذهان بسیاری ، رواج یافته ، نیست. « عـَرفان » ، از واژه «عـَرف» ساخته شده که ، دراصل ، به معنای « نی= قصب» است ، و« ارپ »، که معربش « عرف » است ، ازسوی دیگر، به معنای جوyava است ، که اینهمانی با سیمرغ داده میشده است، و« ارپونیتن » ، به معنای « یاد دادن ویاد گرفتن هردو باهم»است( فرهنگ پهلوی ، یونکر) . چنانکه ازواژه « ا َ سـت » که هم به معنای تخم، وهم به معنای تخمدان است ، واژه « استونیتن » ، ساخته میشود که به معنای « دیدن » است . دیدن و عرف( ارپونیتن ) ، روند زائیدن و روئیدن روشنی ازخود یا پیدایش گوهرخود است. «ارب» نیز درعربی ، به شرمگاه زن گفته میشود، که متقارنا معنای عقل و بینش را هم دارد . این بینش وروشنی زهیده و روئیده ازگوهرخود انسان بطورکلی ، « عـَرفان » نامیده شده است .
« زهش بینش ازگوهرخود » ، همیشه ،« گوهر خود» را اندازه و معیار میداند، و طبعا درتضاد با « قدرت ِ برونسو» هست، که هم خود را تنها معیارمیداند، و هم ازعهده همآهنگ سازی این گوناگونی معیارهای بینش » برنمیآید. آنچه درجهان اسلامی ، « جنبش ِ عـَرفان » نامیده شد ، در زیرقهاریت ووحشت انگیزی و تجاوزگری شریعت ِ اسلام ، درگسترش بسیاری از برآیندهای اندیشه های بنیادیش ، خاموش میماند، و هنوز نیز خاموش است . « خاموش ماندن ازگستردن یک اندیشه ، دردامنه های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و حقوقی اش » ، دلیل بر « نبود » معانی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی وحقوقی ، در آن اندیشه ، نیست . بینش های عطار و مولوی و حافظ و ... همیشه « بیش ازآنست که درگفته هایشان ، زمزمه میکنند » . دراندرون ِگفته هائی که خاموشند ، موجهای طوفانی ِحقیقت و آزادی ، خفته اند . این « سروش ِ » هرکسی است که میتواند این غلغله های نهفته در خاموشی ژرفها را بشنود . این خاموشیها، گنجهای نهفته اندیشه های بسیار ارزشمند ند .
« بینش با چنین چشمی » ، بنیادِ جهان آرائی ( سیاست وحکومت واقتصاد وحقوق ) و آباد سازی جهان، و شالوده « بهترین زندگی درگیتی » شمرده میشده است ، چون « اصل پیوند دادن همه پدیده ها » شمرده میشده است . مفهوم ِ« مهر» درفرهنگ سیمرغی ، فراگیرنده همه پیوند ها بوده است، ومعنای تنگی را که سپس به « مهر» و « عشق » و « حب » و« آگاپه دریونانی » داده اند ، ندارد . ردپای این سراندیشه ، درگرشاسپ نامه اسدی توسی باقی مانده است . تبارخانواده زال زرو رستم ، به گرشاسپ میرسد . « گرشاسپ» که دراصل « کرش + اسپه » باشد ، معمولا به « دارنده اسب لاغر» برگردانیده میشود که البته تناسب با شعور سطحی نگر ایرانشناسان دارد( وای ازاین شناسندگان شاهنامه و ایران و .... . هنوز اینان، معنای ِ « شناختن » را نمیدانند ، وجای بسی ستایش خواهد بود ، که هرچه زودتر، دست از ادعای کودکانه « شناسندگی » بکشند ، و اندکی، روشهای جویندگی وپرسندگی را فراگیرند ) . « کرشkris » ، درسانسکریت، به معنای « موجب نقصان ماه شدن یا کاستن ماه را دارد ، و اسپه چنانکه در گقتارهای متعدد بررسی شد ، به ماه گفته میشده است ، و « کرش + اسب » ، معنای « هلال ماه » را دارد . ماه وهلال ماه ، پیکریابی « خرد » و« چشم » بوده است، که اصل روشنی وبینش درتاریکی است.

تفاوتِ « بینـش گـرشاسپ » ،
با بینش ِ« موسـی ِعـَمران= ام + رام »
موسی = مو+ سی= سه + نای = سـئـنـا
یهـوه = جـِه + و ِه = سیمرغ
ابـراهـام = آو + رام = آوای ِرام

درگرشاسپ نامه، یکی از ژرفتیرین آزمونهای دینی خانواده سام ، باقی مانده است، که تا کنون از« ادبیاتچی ها »، نادیده گرفته شده است . برخی می پندارند که با « نادیده گیری » ، میتوان ازچیزها ، بدون دردسر، گذشت وآنهارا پشت فراموش وبی معنا وپوچ ساخت . ولی نادیده گیری ِآنچه بنیادی درگوهرخود ِانسانست ، به « نابینائی وجودی » کشیده میشود . انسانی که« اصل » ، را نادیده میگیرد ، و« فرع » را ده برابر بزرگتر ازآنچه هست می بیند، چشمی پیدا میکند، که نه تنها ، فقط فرع را می بیند ، بلکه ، فروع وظواهر و سطحیات ، را نیز، اصل میگیرد . انسان ، با نادیده گیریهای پدیده های بنیادی ، و عادت وانس یا با دوخته شدن به سطح و ظاهر، یا با « سطح بینی = ظاهر بینی » ، کورمیشود . روشنگری ، که برضد جود ِ تاریکی ، ودرصدد زدودن تاریکیهاست ، نمیداند که همه ژرفها ، تاریک هستند ، و زدودن تاریکی ، چه بسا ، به « نابود ساختن ژرفها » کشیده میشود . چنین روشنگریها که امروزه جزو افتخارات بسیاری شده است ، انسان را به نادیده گیری ژرفها ، و « نفرت واکراه از ژرف شوی » میکشاند . « سطحی نگری وبه روز دوختگی » ، که امروزه « روشنگری » خوانده میشود ، گونه ای « کورسازی چشمها» است . این ، ننگ نیست که کسی چشم ندارد و هیچ نمی بیند . ولی این ننگست که کسی چشم دارد، وبا آن ، نمیتواند، ژرفا را ببیند ! فرهنگ ایران ، دین را « چشمی میدانست ، که میتواند ژرفای تاریک زمانی و مکانی را ببیند » . هر انسانی ، چشمی دارد که میتواند « پس ِابر تاریک وسیاه » را ببیند . خرد انسان ، چنین چشمی بود . چشمی که میتواند در تاریکی و سیاهی سرگردانیها ، و درگمشدگی درراهها ، و بیراهه ها ، با روشنی خود آزمائی ، راه را بگشاید و ببیند .
این « آزمون ژرف دینی »، درفرهنگ ایران ، سپس با آمدن الهیات زرتشتی، زشت ، وتباه ساخته شد . این« آزمون بنیادین گرشاسپی » ، در همان رفتن به « دژ بهمن = ارک = ارکه = اخو= هخا » عبارت بندی شده است ، که درگرشاسپ نامه، بنام « دیدن گرشاسپ، دخمه سیامک را » باقی مانده است . این فلسفه بنیادین بینش با چشم خود ، سپس درشاهنامه به دوشکل 1- رفتن کیخسرو به دژبهمن و 2- رفتن اسفندیار به روئین دژ، برای رهانیدن خواهرانش ، مسخ ساخته شده است . دریکجا ،« دژ بهمن » ، که نماد « اصل معرفت از راه جستجوی همیشگی دربُن چیزها درگیتی » است ، تبدیل به « بتکده بد دینان » ساخته شده ، و درجای دیگر، این دژ، به « زندان خواهران موءمن اسفندیار» کاسته شده است ، که بد دینان و بت پرستان و دیگراندیشان ، آنها را گرفتار ساخته اند ، وباید آنرا گشود ، و آنان را از « گرفتاری در چنین دژی وارکی » ، نجات داد !
چرا دژ بهمن ، که « ارک ِ هستی » است، و انسان را همیشه به جستجو میانگیزد ، تبدیل به « زندان و بتکده بد اندیشان » شده است ؟ چرا انسانهای موءمن ( خواهران اسفندیار) ، باید ازاین « زندان » ، نجات داده شوند ؟ رستم سیمرغی ، در پایان هفتخوان آزمونهایش، توتیائی می یابد که همه چشمها را خورشید گونه میسازد ، و اسفندیار زرتشتی ، در پایان هفتخوانش ، کامیاب در نجات دادن « خواهران موءمنش» از « روئین دژ » میشود که درآن گرفتارند ، ولی درواقع همان « دژ بهمن » است . این چه بینشی است که ایمان، ازآن گریزان است ؟ و خود را درآن، زندانی می یابد ؟
ازسوئی ژرفای این « آزمون گرشاسپی » ، را باید در مقایسه با « دوشکل تجربه موسی عمران » درتورات ، چشمگیرو برجسته ساخت ، تا پیوند اندیشه ها را درتحولشان نشان داد .
یکبار ، مسئله تجربه دیدار ِ موسی ازخدا ، دربوته درکوه سینا ست ، ودیگری در بینش موسی ازخدا، درستون ابر. این تجربه های بینشی ژرف ، که در ادیان نوری ، چهره « معجزه تجلی حقیقت آسمانی و ترانسندنتال به خود گرفته اند ، تجربه های « ژرف انسانی ، ازحقیقت نهفته درهمین گیتی » بوده اند، که سپس به اشخاص برگزیده ای نسبت داده شده اند . طبعا ما باید گستره « سطحی نگری را، که در شیوه بررسی های متداول درادبیات » چیره است ، ترک کنیم ، و به « زیبائی نویس » تنها ، دل خوش نکنیم . شاهنامه و گرشاسپ نامه وبهمن نامه ، تنها درچهارچوبه تنگ « ادبیات » نمیگنجند . جای بسی دریغ است که بررسی این آزمونهای ژرف ایران ، تاکنون به « ادبـیـاتچی ها » واگذارشده اند .
گرشاسپ در روند سیروسفرش که درحقیقت ، « سلوک جستجوهایش » بوده است ، درنوردیدن دریا، به جزیره ای میرسد :
زملاح ، گرشاسپ ، پرسید وگفت
که « این حصن » را « چیست اندر نهفت؟ »
درست آنچه گرشاسپ ازدریا نورد ، میپرسد ، مسئله بنیادی یا ارکانی ( ارکه ای ) انسان ، میباشد . مسئله بنیادی انسان ، مسئله جستن ِ نهفته ایست که نمیداند چیست ، و این نهفته ، درحصن وحصاریست که همه درهایش ، ناپدید ند ، و هیچکس نمیتواند « در ِورود و دخول به آن » را بیابد . مسئله انسان ، جستن نهفته ایست که گرداگردش ، دیوارمحکم وسختی ساخته شده است که هیچ دری ندارد .
درست « ارکه = ارخه = اخو » ، که بهمن باشد ، که « اصل آفریننده جهان هستی » است ، درچنین دژ و حصارو حصنی است . ارکه ، « قلعه ای درون ِ قلعه » ، « مینوئی در اندرون مینو» ، « تخمی در تخم » ، جانی درجان ، « منی درمن، خودی درون خود » است . انسان، با جهانی وبا خودی ، « تو درتو » کاردارد . « خرد » یا « چشم انسان » ، با جستن و یافتن ودیدن چنین نهفته ای کاردارد ، که گرداگردش دیوار محکم و سفت و استواراست ، که نمیتوان با زور ، آن را خراب کرد، و بدرونش راه یافت، و هیچگونه « راه غلبه برآن ، وفتح آن ، با قهرو تهدید و شمشیرو سپاه » نیست ، و هیچ دری هم ندارد، و اگرهم دارد ، نمیتوان آن را با جستجو ، یافت . چنین انسانی ، به ظاهر، به سطح ، قناعت نمیکند . به سخنی دیگر، درهرجانی درگیتی ، چیزی دیگر نهفته هست ، که مارا به خود میکشاند ، و دست ازسرما برنمیدارد ، ولی با خدعه و با زوروقهرنیز، نمیتوان راه به این راز نهفته را گشود . چرا این« گنج نهانی »، انسان را « میکـشد » ، و اورا رها نمیکند ؟ چون این نهفته ، « ژی + مون » ، « اصل زندگی» ، « سرچشمه آفرینندگی » ، « اصل فرشگرد، و همیشه ازسر، نوشوی » است. انسان ، تشنه ِ نوشدن ، و نوسازی است، و طبعا « اصل نوشوی و نوسازی و نوآفرینی » را میخواهد بیابد . بینش نوین ، همیشه با « پیدایش گوهرهستی خود ازنو» همراهست . انسان با بینش نو، در نوزائی ، تکوین می یابد . با بینش نوین قرضی وعاریه ای، نمیشود ، وجودی نوین یافت . صدها چیزنوهم که به او بدهند ، برایش بس نیست، وخودرا سرگرم آن نمیسازد ، ومیداند که تا « اصل نوشوی و نوسازی و نو آفرینی » را دردرون خود، گیر نیاورد ، همه نوها ، زود کهنه و بیات میشوند .
بهمن ، که بیخ ِ خرد نو آفرین و« فرشگرد کردار»، دراین فرهنگ ، درهرانسانی میباشد ، « ارکه من » است ، که « اصل ارکه » باشد .« ارک » ، مینوی درون مینو ، چیزی نهفته درچیزی دیگر، جنینی درزهدان است . او نطفه ای نیست که چون یکبار، جنین وکودک شد و یکبار، زائیده شد، کارش پایان بپذیرد . او « اصل همیشه ازنو، آبستن شوی » است . او درجهانیست که همه چیزها ، آبستن و « تخم درون تخم » ، و همه دربند ودژ خود، گم و ناپیدا هستند . « خرد آفریننده و فرشگرد کردار» در فراسوی جهان ، نیست ، بلکه درگوهر هر ذره ای وجزئی وفردی وجانی ، همین گنج نهفته ، همین « ارکه = هخه = اخو» پراکنده و افشانده شده هست . مسئله ، مسئله ِجستجوی ِ « اصل آفریننده و فرشگرد کردارو نوشوی و نوسازی » در هرجانی ، و درهرانسانی است . خرد بنیادی ، با بیرون آوردن چنین نهفته ای ، که مغزو بُن هر چیزپیدائی است ، کار دارد . این اندیشه ، که بسیارساده و روشن، به نظر میرسد ، اندیشه ای بسیارپیچیده و ژرف وگمشونده وگریزپا است .
فرهنگ ایران ، بجای آنکه انسانهارا به اطاعت ، از رهبری ، ویا « ایمان به بینش و آموزه پیامبری » بخواند ، درست خویشکاری هرانسانی را در زندگی ، گشودن این حصارو دژ، یا « ارک بهمن = ارکه من = اخمن = هخامن » درهرچیز زنده ای درگیتی میداند . برای « بهتر زیستی » ، برای رسیدن به « بهترین زندگانی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی » ، باید « ارک بهمن، یا ارکِ هومن » را گشود، و آنچه دراو نهفته است ، یافت . روش گشودن این « دژ یا ارکه » چیست ؟

برترین بینش ، بینش مستقیم وبیواسطه است
« بینش »، با زایـش ِگوهرهرچیزی کاردارد
« موسی وگـرشـاسـپ »

ادبیات پس ازساسانیان ِ ایران ، تنها « تجربه موسی ازخدا را ، در بوته آتشی که نمیسوزاند» میشناسد، و کمتر به « تجربه موسی ازخدا ، درستون ابر» میپردازد، که هردو،اهمیت فوق العاده دارند، وهردو از یک زمینه برخاسته اند . این دو تجربه بینش بنیادی ، هم در« درخت » وهم در« ابر»، در تجربه گرشاسپ نیز، پیش میآید ، و سنجش این دوتجربه باهم ،« تجربه بینش بنیادین» را در فرهنگ ایران ، چشمگیرتر میسازد . البته مولوی ، درهمان راستای فرهنگ گرشاسپی، این گونه تجربه بنیادین را، ویژه شخص برگزیده ای مانند موسی نمیکند ، بلکه هرانسانی ، امکان دیدن نوررا از درخت زندگی ِهرجانی دارد .
«عالم » چو کوه طورشد ، « هر ذره اش» ، پرنورشد
مانند موسی ، روح هم، افتاد بی هوش ازلقا
مولوی درهرانسانی ، همان چشمی را سراغ دارد که چون موسی ، میتواند ، برترین حقیقت را دربوته هستی ، ببیند ، ونیاز به « گدائی بینش » ازمرجع بینشی ندارد .
موسی جان بدید ، درختی زنور نار
آن شعله درخت و ، ازآن نارم آرزوست
درخت و آتشی دیدم ، ندا آمد که « جانانم »
مرا میخواند آن آتش ، مگر موسی عمرانم ؟
دیدن و شنیدن مستقیم خدا از درون ِهرهستی زنده ای ، نماد « بینش بنیادین » است . بینشی ، برترین بینش و بینش بنیادین است که انسان ، « حقیقت نهفته درهرچیزی » را ، مستقیم و بیواسطه ببیند، ویا بشنود ویا بچشد . این « تجربه مستقیم خدا درفرازکوه سینا – جبل الله – در بوته ای که روشن است ولی نمیسوزد » ، رد پای تجربه انسانی بسیارکهن ، درفرهنگ ایرانست . درآغاز، این تجربه موسی ، ازباب سیم سفر خروج آورده میشود . موسی ، گلـّه پدر زند خود – یترون، کاهن مدیان، که همان شعیب، یا ر ِگـِل ( ریگ+ ال =محبوب آل ) باشد – را شبانی میکرد و با گله به حوریب که جبل الله باشد میآید ( سینا = سئنا = سیمرغ ) که ناگهان « و فرشته خداوند در شعله آتش ازمیان بوته بروی ظاهرشد و چون او نگریست ، اینک بوته بآتش مشتعلست اما سوخته نمیشود ، وموسی گفت اکنون بدان طرف شوم و این امر غریب را به بینم که بوته چرا سوخته نمیشود . چون خداوند دید که برای دیدن مایل بدانسو میشود، خدا ، از میان بوته بوی ندا در داد و ... گفت بدین جا نزدیک میا . نعلین خودرا از پایهایت بیرون کن، زیرا مکانیکه درآن ایستاده ای ، زمین مقدس است و من هستم خدای پدرت .... آنگاه موسی روی خود را پوشانید ، زیرا ترسید که بخدا بنگرد .... » .
تجربه موسی ازخدا در ابر ، ازجمله درباب سی وسیم سفرخروج میآید که « چون موسی بخیمه داخل میشد ، ستون ابرنازل شده بدرخیمه میایستاد وخدا با موسی سخن میگفت و چون تمامی قوم ، ستون ابر را بر درخیمه ایستاده میدیدند ، همه قوم برخاسته ، هرکس بدرخیمه خود ، سجده میکرد و خداوند با موسی ، روبرو سخن میگفت ، مثل شخصی که با دوست خود سخن میگوید ... خدا ... گفت روی مرا انسان نمیتواند به بیند ، و زنده بماند ... » .
درعبری به ابر، « آب aab » و « شهک shahak» گفته میشود . هم « آب = آپه = آ.وه » و هم « شهک = شاهک ، شاه » نام سیمرغست . باد درتورات مصاحب وهمراه( als Gefaehrt Jahvas) یهوه است . درشاهنامه دیده میشود که سیمرغ، همیشه درابر سیاه میآید . درسغدی ابر pari - awraو در تبری، ابرباران زا ، ابر سیو ابر+سیو اور( سه + ابر) نامیده میشود . ابر دراصل « آب + ور= آبستن به آب = زهدان آب » میباشد .سیمرغ ، هم ابرباران زا و هم برق است وهردو دربندهش، سنگ خوانده میشوند . تصویر فرهنگ ایران از « اصل زندگی » ، استوار بر « جفت بودن تخم و آب باهم » بوده است . ازاین رو نیز« ماه را که مجموعه کل تخم زندگان میشمردند ، دارنده ابر میدانستند ، وابر، به معنای – زهدان اب ، یا آبگاه = زهدان » است. ابر، تخمدان یا آبگاهست ، وماه ، تخمهای درون این زهدانست . این « جفت بودن ماه و ابر» ، که جفت بودن « تخم وآب ، یا دانه وآب » ، همان« است = اس= هسته ، و است = اس= تخمدان ، میباشد، که تبدیل به واژه عربی« اساس= اس + اس » شده است . « است = هستی» ، بیان همین جفت بودن تخم وتخمدان( آبگاه ) است، که « اصل آفریننده و فرشگرد، یا نوشوی ونوسازی ِ همیشگی» شمرده میشد . این « اصل آفریننده و فرشگرد» ، این « جفت آفرین = آب وتخم باهم» ، سه تصویر موازی باهم دراستوره های ایران داشت :
1- ماه وابر درآسمان. آسمان بطورکلی، « آسمان ابری» شمرده میشد
2- درخت بس تخمه، که فرازش سیمرغ نشسته ، در میان دریا
3 - گـُش ( گاو = نماد همه زندگان ) کنار رود وه دایتی
آفرینش وپیدایش جهان از این سه گونه پیوند یابی « تخم باآب » درک میشد . برای آفریننده ساختن « اهورامزدا » درالهیات زرتشتی ، این سه ، ازاصالت افتادند ، و این سه ، آفریده اهورامزدا شدند .
این سه تصویر، با هم اینهمانی داشتند و بیان پیوستگی وهمسرشتی ِ دریا و آسمان و زمین بودند ، چون هرسه، شامل اصل آفرینندگی بودند .
ماه وابر، که همه تخم ها زندگان با آب ( ابر) باهم بودند ، اصل روشنی شمرده میشدند ، چون « سبزشدن و روئیدن و پیدایش » و یا « وخش » ، اینهمانی با « روشنی» داده میشد که از تاریکی زهدان ابر، زاده میشد . این جفت بودن ماه وابر را « af+nahvant» یا « فـرّخ hvar+nahvant » مینامیدند .یکی ازمعانی « فرّخ »، که باقی مانده است « شاخ تازه میباشد که ازتخم و دانه سربرآورده باشد، و نزدیک به آن شده که دوسه شاخ شود – منتهی الارب + شرح قاموس » . رد پای این آمیختگی ماه با ابردربندهش ، بخش یازدهم ، پاره 165 بخوبی باقی مانده است . ازاین آمیزش وجفت شدنست که « ماه ، ایزد فره بخشنده ابردار» شمرده میشود « زیرا ، ابر ازاوست که بیش آید .گرما بخش است زیرا درجهان ازاوست که درختان گرمتر بوند .رویشمند است ، زیرا رمه گوسفندان را بیفزاید . سودمند است زیرا هرچیزی را تر دارد . نیکوی آبادی اومند است ، زیرا همه آبادی وبهی را دهد .. » . ابردار، ترجمه « af+nahvant» است .
در برهان قاطع ، نام لحن 14 باربد« شب فرّخ» یا « فرّخ شب» است . این روز، روزگـُش است که جانان وگیتی باشد و نظامی فرّخ روز را نام لحن بیست و هفتم میداند که برابر با روز آسمان است
چو بازش رای فرّخ روز گشتی زمانه فرّخ و فیروز گشتی
و« گـُش » که نماد گیتی و زمین باشد ، همان آسمان است که فروافشانده شده است و تبدیل به گیتی شده است . درنقوش میترائیان ، گاو زمین ( گـُش ) همان شکل هلال ماه درآسمان را دارد . ( اینهمانی رام با آرمئتی ، درمولوی جلد بررسی شده است ) .
نام « اهوره مزدا » نیز چیزی جزاین ترکیب ماه ( مـَزد= مز ) وابر( اوره = اهوره ) باهم نیست که ازآمیزش ومهرآن دو باهم ، جهان آفریده میشود . البته ازآمیزش این دو با هم ، روشنی وبینش پدید میآید . ترجمه اهورامزدا ، به « سرور دانا » ، یک ترجمه زرتشتی است که « اصل پیدایش روشنی وبینش را ازاین جفت وتاریکی میپوشاند . البته تصویرزرتشت از « اهوره مزدا » ، با این « زایش روشنی ازتاریکی» باهم سازگار نبود . بدینسان دیده میشود که ، تصویر اهوره مزدای زرتشت ، با تصویر ِ « فرّح = رویش شاخ تازه از تخم تاریک » که زال زر و هخامنشیان نمیخواند ، که آنها، اهوره مزدا میشمردند .
پس ازاینکه ، خرّم ، نام این خدا ، با خرّمدینان ، مورد تعقیب شدید اسلام قرارگرفت ، نامهای دیگر این خدا که « فرّخ » و « سلمی Sai+rima» باشد مدتها در اذهان زنده باقی ماند . غزل حافظ ، نیایش سیمرغ از همین فرّخ باشد :
دل من درهوای روی فرّخ بود آشفته همچون موی فرّخ
مووگیسو وزلف ، که « سن » باشد اینهمانی با ارتافرورد یا سیمرغ دارد.
سیاهی نیک بختست آنکه دایم بود همراز و هم زانوی فرّخ
سیمرغ چون ابرسیاه است ، با سیاهی (= رش ) اینهمانی داده میشد
بده ساقی شراب ارغوانی بیاد نرگس جادوی فرّخ
نرگس ، اینهمانی با ماه وپروین دارد که هردو سیمرغند ( چشم )
اگر میل دل هرکس بجائیست بود میل دل من ، سوی فرّخ
غلام همت آنم که باشد چوحافظ ، بنده و هندوی فرّخ
این را کسی میگوید که ببانگ بلند سروده است :
غلام همت آنم که زیرچرخ بلند زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
« ابر» دراصل ، معنای آبگاه و تخمدان وزهدان زاینده را داشته است که سپس فراموش ساخته شده .« ابر= اب + ور= آبگاه » به کردار، زهدان، تخمهای همه جانها و گیاهان را که درماه است میپروورد و میافروزد . با آمدن سراندیشه « اولویت نور» ، ابر ، فقط به کردار « اصل ِ پوشنده ، اصل ِ تاریک سازنده ، یا بازدارنده روشنی » فهمیده میشود. چنانکه درغزلیات مولوی میتوان رد پای آنرا بارها دید
ماه به ابر اندرون ، تیره شده است و زبون
ای مه ، کز ابرها ، پاک و بعیدی بگو
اندردل هرکس که ازاین عشق ، اثر نیست
تو ابر دروکش ، که به جز خصم قمر نیست
بهل آن پوست ، مغز بین ، صنم خوب نغزبین
هله بردار ابر را از رخ زرخ ماه ، تو به تو
درحالیکه درست دربیت دیگر« خرد که ماه است ، باید غرق باده شود، تا گشوده گردد »
چو خرد ، غرق باده شد ، در دولت گشاده شد
سرهرکیسه کرم ، بگشاید که انفقوا
همانسان که تخم درآسمان ( ماه ، دربندهش بخش نهم، پاره 73 ، گوسپند تخمه است، یا به عبارت دیگر، دارنده همه تخمه های جانوران بی آزار است ) با آب میآمیزد و چشم روشن آسمان ، واصل کثرت وطیف میگردد ، همانسان در میان دریا ، تبدیل به درخت وس تخمک ( وس = واس = خوشه ) میگردد که دارای تخمه همه گیاهانست ودراثر همینکه همه تخمه ها داروئی را دارد ، آن نیکو پزشک یا « همه پزشک » میخوانند( بخش نهم ، پاره 151 ) . همین درختست که در گرشاسپ نامه دربتخانه « شهر خرّم » درختی است
میانش درختی چو سرو سهی که ازبار هرگز نگشتی ، تهی
( همیشه سبز )
هم ازبیخ او خاستی، کیمیا بـُدی برگ او، چشم را توتیا
بیخ درخت که آبست، کیمیا ست که تحول ( فره ورد ) میآورد، و اصل فرشگرد وجاودانگی است ، و برگهایش ، توتیاست که چشمها را روشن میکند . برگ های درخت ، درسبزی و درپیدائی ، نماد روشنی وبینش هستند. ولی این بینش و روشنی ، بیان گسترش و زهش بُن درخت است . همین اندیشه وتصویر ، در بوته ای که موسی می بیند ، نیز بازتابیده میشود ، ولی بیان تجلی متعالی یهوه ازفراسو میگردد، که برغم پیدایشش، اگر انسانی آنرا ببیند ، درجا ، میمیرد و هلاک میشود. دیدن ِ تجلی خدا را به طور مستقیم ، زندگی انسان، تاب نمیآورد . درحالیکه این بخش ازتجربه ، به کلی درتضاد با فرهنگ زال زری یا فرهنگ سیمرغیست .

آتشی که روشنی میدهـد ولی نمیسوزانـد
« وَخــش »

درفرهنگ زال زر(= سیمرغی ) ، « روئیدن گیاه ودرخت »، که « وخش » نامیده میشـد ، معنای « افروختن، و آتش گرفتن، و زبانه کشیدن » را نیز داشت . این برآیندهای گوناگون واژه « وخش » ، درذهن وروان آنان ، ازهم ناگسستنی بودند . هریک ازآنها ، دیگری را تداعی میکرد . با « رویش و افزایش و تطورو ترقی » ، همیشه در ذهن و روان ، « افروخته شدن و زبانه کشیدن و آتش گرفتن » ، فراخوانده پدیدار میشده است . دراین جهان بینی ، که « آفرینش جهان » ، درروند « رویش » درک میشد ، واژه « وخش »، معنائی فراگیرو ژرف وگسترده داشته است ، که امروزه برای ما ندارد .« روئیدن » برای ما ، محدوده تنگ گیاهی را دارد . بطورنمونه، دراوستا (yt 19-50 ) میآید که « آتش میگوید من فراخواهم روئید » . به عبارت دیگر، زبانه کشیدن آتش ، به شکل تجربه ای همانند « فرابالیدن وفراروئیدن گیاه ودرخت ازتخم » درک وتصویر میشده است . واژه وخشیتن vaxshitanدرپهلوی، دارای معانی سوختن ، شعله زدن ، روئیدن ، رشد ونموکردن میباشد . واخشیشن vaxshishn به معنای « ترقی وپیشرفت وتطوّر » است . waxshendag به معنای سوختن و برق زدن است . وخشیدن به معنای سوختن ، زبانه کشیدن ، افروختن است . waxshigوخشیگ به معنای « روحانی » است . دربندهش ، گفته میشود که « آب » ، هم تنکردی ( =جسمانی) وهم وخشائی (= روحانی ) است . به پیامبر وخشورwaxshwar( وخش+ وَز ) گفته میشود که به معنای « آبستن به وحی » است . درواقع « وخش » ، همان « پدیده وحی » است که دراصل ، معنای « زهشی و انبثاقی، از بُن وگوهر خود انسان را » داشته است ، نه معنای « فرود آمدن و نزول وانزال وحی ازفراسووفرازاو » . به افزایش ماه، « وخشه vakhsha » گفته میشد . به زمان طلوع آفتاب و همچنین « زمان میان طلوع آفتاب تا نیمروز که گاه هاونی باشد ، وخشهvakhsha گفته میشده است . ماه ، میروید . آفتاب ، میروید . وقتی خانه درساختن بلند میشود ، vakhshaat ahe-nmaanaheگفته میشود. درسغدی همین واژه تبدیل به اوخشیا ukhshyaa شده است، و به معنای شکفتن و گل شدن غنچه است .uzu khshyeiti پیدایش زهشی( فرا روئیدن = فرابالیدن ) است . روشنی ، چیزی جز فراروئی و سبزشوی تخمه ( دانه + ارپ= جو+ استه + آگ ) نیست . ازاین روهست که دربندهش( 9 ، پاره 101 ) میآید که « چون کیومرث به هنگام درگذشت ، تخمه بداد، آن تخمه ها به روشنی خورشید پالوده شد ، ودوبهرآن را نریوسنگ نگاه داشت ، و بهری را سپندارمذ پذیرفت » . این روایت زرتشتی ، از اندیشه زنخدائی برآمده است . درالهیات زرتشتی ، رنگها ، جز رنگ سپید ، « واخش ِ دیو » هستند . در بندهش بخش نه ، پاره 140 میآید که « این ستونک – رنگین کمان – را که به آسمان پیدا باشد که مردمان سن ور ( زهدان سیمرغ ) خوانند ، هرچه آبی و زرد و سبزو سرخ و نارنجی است واخش دیوند .... وهرچه سپید است واخش ایزدی است » . درهرصورت ، رنگها ، وخش شمرده میشدند که ازگوهرخدائی هر چیزی فرامیروئید . ازاین رو« وخش »، به معنای روح ومنش و گوهرچیزها بود . بهمن یا ارکه، از درون همه چیزها ، می « وخـشد » ، فرامی بالد ، میافروزد ، زبانه میکشد ، میزهد ، شعله میکشد . این یک آزمون همگانی بود . سپس درک این پیدایش ِارکه ومنش وبُن اززندگی ، یک بینش استثنائی برگزیدگانی چون موسی، شد ، و ازسوئی ، یک بینش متعالی وترانسندنتال گردید . ولی تجربه نخستین ومایه ای که از اینهمانی روئیدن با آفریدن کرده بود ، انسانها را رها نمیکرد ودرضمیر او زنده بود. وهمین تجربه بینش مستقیم خدا در هرچیزی ، آرمان همیشگی انسان باقی میماند . مولوی میگوید :
ای رشگ ماه ومشتری ، با ما و ، پنهان ، چون پری
خوش خوش کشانم می بری ، آخر نگوئی تا کجا ؟
هرجا روی ، تو با منی ، ای هردو چشم و روشنی
خواهی سوی مستیم کش ، خواهی ببر سوی فنا
عالم ، چوکوه طور دان ، ما ، همچوموسی ، طالبان
هردم ، تجلی میرسد ، بر می شکافد کوه را
مولوی ، این تجربه موسی را ، یک تجربه کلی انسان درهمه جهان میداند
عالم چوکوه طورش ، هر ذره اش ، پرنورشد
مانند ه موسی روح هم ، افتاد بیهوش از لقا
مولوی ، تجربه ترس انسان را دررویا روشدن با خدا ، که درتورات میآید ، و بنیاد تجربه یهودیست ، رد میکند .انسان از دیدارخدا ، مست لقا میشود . این دو تجربه گوناگونست . این تجربه مولوی، درست تجربه ایست که به تجربه گرشاسپی، باز میگردد .
از دل ، خیال دلبری ، برکرد ناگاهان سری
ماننده ماه ازافق، ماننده گل ازگیا
حتا گامی ازاین هم فراتر می نهد و میگوید :
چون اصل وجود من ، شد آتش
میل قبسی( تجربه موسی درقرآن ) دگر ندارم
دربحرمحیط ، غوطه خوردم میل ارسی دگر ندارم
این تجربه ژرف « روئیدن، یا وخشیدن – واکسنwachsen درآلمانی – ارکه ، یا اخو، یا بهمن ، یا گوهر، که به معنای مرغ چهارپراست » ، دربرآیندهای سرشارش ، درروان وضمیرانسان میماند ، هرچند که سپس ، روئیدن ، خویشکاری ِ ویژه ِ گیاه ودرخت میشود . براین زمینه است که باید تجربه موسی از خدا دربوته باید درک شود .
اکنون با آشنائی کوتاهی که با این پدیده ها پیدا کردیم ، به داستان گرشاسپ ورسیدنش به حصاری که درش را کسی نمی یابد ، باز میگردیم .
زملاح گرشاسپ پرسید وگفت که این حصن را چیست اندر نهفت ؟
چنین گفت : کاین حصن، جائی نکوست
ستودان فرّ خ سیامک دروست
کشتیبان به گرشاسپ میگوید که این حصنی که در ِ ورودش را کسی نمی یابد، جائی بسیار نیکست ، چون « گور ِ سیامکِ فرّ خ » درآن است . چرا حصار به دور یک گور کشیده اند ؟ دراین ارک ، آنچه نهفته است ، سیامک است . گرشاسپ ، درست میخواهد همین نهفته را که « سیامک درگور» باشد ، بیابد . از دید امروزه ما ، این مرده پرستی است ، وطبعا روشنفکران ما فرصت را غنیمت میشمرند و دست به کار« خرافه زدائی » میزنند ، و سایر حرفها را « رمزو رازجوئی عارفانه » میشمارند . ولی « گور، استودان ، قبر، شهرسمندر، فروَرد کده ، ... » درفرهنگ ایران ، معنائی دیگر داشته است . گور و استودان و گوراب و شهرسمندر... به معنای « جای رستاخیزو فرشگرد و نوشوی » است. وسیامک ، ازنامهای خود ِ سیمرغ است ( سی + مگا ، سه + مغ ، سه + میغ ).
دراین ارک، گورسیامک فرّخ نهفته است . به عبارت دیگر، دراینجا ، خدا ، غرس و نهانده و نشانده شده است .این ارک ، آبستن به تخم خداست. خدا که« فروردین = فرورد = فره وشی » باشد ، اصل فرشگرد و نوشوی وباز زائی است . سغدیها به قبریا گور، فرورت کته
Frawart-kateمیگفته اند . به جسد و جنازه و گور، فرورتfrawart میگفته اند ، وهمچنین به فروردین، که همان « ارتا فرورد = سیمرغ » باشد ، فرورت میگفته اند . فرورت که « فرا بالیدن » باشد ، و « ورت » که معنای « گشتن و تحول یافتن » دارد ، معنای نوزائی و رفتن به معراج وفرشگرد را داشته است . ازاین رو ، یک بخش ضمیرانسان را درمتون زرتشتی ، « فره وشی= فرورد » میخوانند . درالهیات زرتشتی ، فره وشی که همان فروهر باشد ، فقط پیش( روبروی ) اهورامزدا راه می یابد ( بندهش بخش چهارم 34 ) ودرمرگ به دیدار اهورا مزدا میرسد ، ولی هیچگاه با او، همسرشت نمیشود وبا او نمیآمیزد ، درحالیکه برای سیمرغیان وخرّمدینان ، همه فره وشی ها ، درارتا فرورد، با هم میآمیزند و با هم « جانان » یا « سیمرغ » میشوند، که همان داستان « سی مرغ عطارند که باهم ، سیمرغ میشوند » . « استودان » هم که به معنای « جایگاه تخم = هسته = است » است ، به همین علت ، معنای « باز زائی = باز روئی » دارد . اساسا واژه « هستی » درفرهنگ ایران ، آبستن به این معناست . « وجود داشتن وبودن یا هستی » ، روند ِ دوام در باز زائی ونوشوی ورستاخیزیک چیز است . یک چیزی « هست » ، چون « است = تخم ، در است = تخمدان » است . هستی ، اصل آبستنی واصل « همیشه نوشوی و باز زائی » است . « هستی » ، معنای چیزسفتی را که همیشه ثابت ویکنواخت وبیحرکت بماند و هیچ تغییر نکند، ندارد . این معنارا درالهیات زرتشتی پیدا میکند .« گور» هم چنین معنائی دارد . به همین دلیل به قبور خانواده رستم ، « گوراب » میگفتند . هنوز درکردی « گوراو » به معنای تکوین یافته ، ازپوست درآمده ، تغییر یافته دارد .« گوران » به معنای « تکامل یافتن » ، تکوین یافتن جنین دررحم » و « رُستن » است ( فرهنگ شرفکندی ) .
« سیامک » ، که سیمرغ باشد، درشاهنامه ، یکی ازبرجسته ترین فروزه هایش را نگاه داشته است . سیمرغ که خدا (= ارتا ) باشد ، در چهره سیامک ، هم فرزند نخستین انسان ، کیومرث میشود ، و هم نخستین وجودیست که سروش ، اورا از « قصد آزردن جان انسان » خبر میدهد ، واین خود ِ خداست که خود را ، برای رفع گزند و نگاهداری جان انسان ، فدا میکند . خدا درچهره سیامک ، خود را ایثار میکند، تا جان انسان را از آزرده شدن ، پاس دارد. جان ، آنقدر ارج دارد که خدا برای نگاهداری وپاسداریش ، خودش میجنگد و خود را فدامیکند . نگاهدای ازجان یا « ژی » که غایت زرتشت درسرودهایش هست ، غایت سیمرغ یا خدای زال زر نیزهست ، با این تفاوت که خود خدا ، خودرا فدا میکند ، تا ژی را ازگزند و آزار برهاند . اهورامزدا ، تن به چنین اری نمیدهد .
گرشاسپ ، درجستجوی ِ باز زائی و نوسازی وفرشگرد ِ چنین اصلی درجهان هست ، که خود را ، ایثار میکند، تا جان هرانسانی را ازگزند و آزار برهاند ، و این اصل ، دراین ارک وحصار، نهفته است . بینش گرشاسپی ، جستجو ی چنین خدائیست که خود را برای نگاهداری جان = ژی بطورکلی ، میافشاند . این اوج مردمی بودن جهانی فرهنگ ایرانست. ولی درست ، یهوه ، درتجلی نخستینش درهمان بوته ، خودرا ، خدای پدرموسی و خانواده وتباراو معرفی میکند ، و فقط در« نجات دادن اسرائیل از ستم فرعونیان » میاندیشد .


چگونه « دیوار » تبدیل به « در» میشود
پیدایش مردی زیبا وسه چشمه ،
که دو چشم زیر ِ ابر، و یک چشم فرازابر دارد
و با خواندن آوازی غمزدا ،
همه دیوارهارا ، تبدیل به درهای گشوده میکند

سپه گِردش اندر، بگشتن شتافت بجستند چندی درش، کس نیافت
چنین گفت ملاح ، پیش مهان که ناید دراین را پدید از نهان
این درباید از درون و ازنهان ، بازشود
مگر، جامه یکسرپرستنده وار بپوشید و نالید برکردگار
گوان، جامه رزم بنداختند نیایش کنان دست بفراختند
هم آنگه شد ازباره ، مردی پدید کزو خوبتر، آدمی کس ندید
چنان بد که چشمش ، سه بـُد ، هرسه ، بـاز
دو، از زیر « ابــر » و ، یکی ، از فراز
فسونی به آواز خواندن گرفت زدلها ، تف غم ، نشاندن گرفت
حصار، ازخروشش، پرآوازشد زدیوار، هرسو، دری باشد

پس ازآنکه همه ، درپی درحصارگشتند و آن را نیافتند ، کشتیبان گفت که بیهوده دراین حصار را نجوئید ، چون آنرا بدینسان نخواهید یافت، واین درباید ازنهان ، از درون خود را بگشاید . اگرخواهان یافتن درو گشودن ارک هستید ، تنها شرطش آنست که نخست جامه رزم را ازتن بیرون آورید .تا جامه رزم را که نشان اراده بر ستیزه جوئی و غلبه خواهی به هرترتیبی، و تصرف کردن به زورو تهدید است، برتن دارید ، این حصار را نمیتوانید بگشائید و نمیتوانید برآن غلبه کنید و بگیرید و تصرف کنید. جامه رزم را ازتن بیرون آوردن ، فروانداختن « اراده غلبه خواهی ونابودسازی و تهدید و وحشت انگیزی وتجاوزطلبی ازخود» است که « بُن آن » درفرهنگ ایران، « خشم » میباشد . جامه ، پوست ظاهری نیست ، بلکه زهدانیست که هستی انسان درآن جا دارد . ریشه خشم و قهرطلبی و تهدید و ارهاب و انذارو خوف انگیزی را ازبن وجودتان بزدائید ، آنگاه دیوار بستهِ « جان » ، به خودی خود، گشوده میشود ، و چشمان خردتان، به خودی خود، باز میگردد . ترسانیدن هرجانی ، نه تنها سبب ساختن دیوارعبورناپذیرگرداگردش میگرد ، بلکه چشم یا خرد ترساننده را هم می بندد . این خشمست که خشم آور، با آن دیگری را میترساند، ودیوار به دور ضمیرها میکشد، و همین خشمست که چشم یاخرد ِ خود خشم آور را نیز می بندد . همین سراندیشه هست که تفاوت تجربه موسی، با تجربه گرشاسپ را نشان میدهد . موسی ، چشم خود را می بندد، تا یهوه را نبیند ، چون دیدن یهوه برای انسان ، هلاک آوراست. درست وارونه این تجربه ، با فروانداختن جامه ترس انگیز رزم ، مرد زیبائی ازباره پدیدار میشود، که هیچ انسانی ، چنین جمال زیبائی را ندیده است . نخستین بینش ، پس از انداختن جامه ترساننده رزم ، پیدایش بهمن ، درسیمرغ زیبا ( سه چشم ، سه چهره ، سه رنگ ...= سریره= زیبا ) است . بهمن ، دراوج زیبائیش پدیدار میشود که همه میتوانند آن زیبائی را باچشم خود ببیند ، و همه میتوانند آواز افسونگراورا بشنوند، که تف غم را ازهمه دلها میزداید .
انسان درتورات و ادیان نوری ، نمیتواند مستقیما خدا را ببیند ، چون زندگی انسان ، آنرا تاب نمیآورد . تجربه خدا بطورمستقیم ، با زندگی= ژی ، سازگارنیست . به سخنی دیگر، پیدایش خدا ، « اژی= ضد زندگی= اژدها » است . خدا ، درپیدایش ، شکل اژدها ( ضحاک ) پیدا میکند، که زندگی را با یک دید ، نابود میسازد . این ترسناک بودن رابطه مستقیم با خدا ، ایجاب وجود « واسطه ورسول و نبی وفرستاده » پیدا میکند . پیدایش الله ، درچهره جبرئیل ، که فرشته جنگ است ، همیشه سبب وحشت کلی محمد میگردیده است . داستانهائی که درباره جمال ِ جبرئیل آورده میشود ، بکلی متناقض با این وحشت افتادگی بی نهایت شدید محمد درآمدن جبرئیلست . « ترس» ازدیدگاه فرهنگ سیمرغی ، « بُن اژی = اصل ضد زندگی = اژدها = ضحاک » است . باپیدایش یهوه دربوته، و جبرئیل به محمد، ترس ، وجود موسی و محمد را فرامیگیرد .
« زیبائی= سریره = سرّ= سری » ، مدهوش ومست لقا میکند ، ولی به « وحشت، وخوف، که معنای کشتن دارد » نمیاندازد .« زیبائی= سریره = نام همآغوشی بهرام وصنم که سیمرغ باشد » ، درهمه انسانها ، کشش برای چشیدن میافریند ، وخواهان بستگی ومهریا آمیختن با خویشتن میکند ، و با ترس، که پیایند بریدن وقطع کردن و ارّه کردن است، رابطه ای ندارد . اینست که « دیدار زیبائی مستقیم و بیواسطه خدا یا بُن گیتی » ، اصل عشق درعرفان میماند، نه « شنیدن قصه ایمان » . درست همین خواست را شعیب ، پدرزن موسی که « رگل = ریگ + ال = محبوب سیمرغ » نامیده میشد دارد .
بانگ شعیب و ناله اش، وان اشک همچون ژاله اش
چون شد زحد ، ازآسمان ، آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمی ، بخشیدمت، وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی ، دادمت ، خامش ، رها کن این دعا
گفتا ، نه این خواهم نه آن ، دیدار حق خواهم عیان
گرهفت بحر، آتش شود ، من در روم بهر لقا
جنت مرا بی روی او ، هم دوزخست وهم عدو
من سوختن زین رنگ و بو ، کو فرّ انوار بقا
گفت : ار دوچشمم عاقبت ، خواهند دیدن آن صفت
هرجزومن ، چشمی شود ، کی غم خورم من از عمی( کوری) ؟
همین تفاوت آرمان بینش ، میان « بینش ایمانی » و « بینش عرفانی، یا بینش زال زری و سیمرغی » است . با تن دادن به بینش ایمانی از ناچار، آرزوی قلبی ، همان رابطه مستقیم چشیدن زیبائی میماند .
گوشم شنید قصه ایمان ومست شد
کو قسم چشم ؟ صورت ایمانم آرزوست
اینست که تجربه مستقیم زیبائی خدا درهمه چیزها ، جانشین ایمان به کتاب ومنقولات میگردد .
« خشم » که « بُن قهرو تجاوزخواهی وترسانیدن و بیم افکندن و کینه ودشمنی » درفرهنگ ایرانست ، متضاد با « بینش » بود . خدائی که خشمگین میشود ، خودش هیچگونه بینشی ندارد . ازاین رو ، بهمن ( آسن خرد) و سروش( گوش- سرود خرد ) ، گوهر ِ ضد خشم بودند . « خرد » ، درگوهرش درفرهنگ ایران ، ضد قهرو تهدید و غلبه خواهی و خدعه گری و چنگ واژونه زدن است ، واین تفاوت گوهری ِ«خرد » درفرهنگ ایرانی ، از « عقل و راسیو » است .
حتا همین واژه درعربی به شکل « اخشـم » باقی مانده است که به معنای « آنکه بوی درنیابد ، آنکه حاسه بویائی ندارد ، کسیکه ادراک بوی خوش وبوی بد نکند ) . درفرهنگ ایران ، بوی کردن ، معنای بسیارفراگیردرشناخت داشته است ، چنانکه دربندهش 4 ، پاره 34 میآید « روان ، آنکه با بوی درتن است ، شنود، بیند و گوید و داند » . ازاین رو ، « جگر» که میان انسان وسرچشمه تولید خون شمرده میشد و اینهمانی با « بهمن = اصل میان درهرچیزی درجهان » داشت ، با آویشن که درکردی « سنه » خوانده میشود، اینهمانی داده میشد .در بندهش بخش نهم ، پاره 93 میآید که از « گـُش یا گاوی که مجموعه تخم همه زندگانست » بنا به روایت زرتشتی ، پس ازمرگش ، « ازمیان جگر، راسن و آویش ، برای باز داشتن گند اکومن ، و مقابله کردن با درد .. » میروید . نام دیگر راسن ،« جناح » است که « گوناس » باشد ، که افتران « هلال ماه با پروین » است ، و« آویش، که ازجگرمیروید » ، برای بازداشتن « گند اکومن » است . اکومن ، دراصل ، همان بهمن بوده است . بینش درفرهنگ زال زری ، استوار برشالوده « جُستن وپرسیدن » بود ، و « بوئیدن » یا « یوزیدن که همان جستن باشد » ، نماد چنین بینشی است که « بینش درتاریکی جستجو » است، واین بخش از بهمن ، در الهیات زرتشتی ، ناپذیرفتنی بود . چون از اهورامزدائی که سرچشمه انحصاری نور و« پیشدان » و«از همه چیز آگاه » هست ، نمیتواند ، بلافاصله ، بهمنی که بنیاد بینش در تاریکی جستجو است ، پدید آید . ولی برغم این اندیشه ، رد پا ی آن، باقی مانده است که بهمن ( جگر) ، ضد « بینش بد = گند » است. برای موبدان « بینش بد و گندیده » ، بینش پرسشی وجستنی و پژوهیدنی است . خشم ، که بُن قهروتهدید وارهاب و کینه و تجاوزخواهی وغلبه جوئی است، برضد « پیدایش بینش بنیادی » است . درفرهنگ زال زری ، دیدارخدا ، یا بینش متعالی و بنیادی ، انسان را مست از شادی و عشق میکند ، و برضد ترس و وحشت است .
انداختن ِ « جامهِ رزمـنـده »
وپوشیدن ِ « جامه پرسـتـنـده »
« باتبدیل جامه رزم به جامه عروسی است ، که بهمن ، پدیدارمیشود »

در پیدایش یهوه دربوته درکوه سینا به موسی ، یهوه به موسی امر میکند که نعلینش (جفت کفش ) را بیرون آورد ، چون درجائی مقدس واردشده است . پیدایش خدا ، درتجربه این ادیان نوری ، با 1- ترس و2- فاصله گیری ( نباید نزدیک برود ) و3- بستن چشم ( فروانداختن سرتا چشم نبیند ) کاردارد . درحالیکه تجربه دینی ِ گرشاسپ و زال زر، گوهری متضاد با این تجربه دارد . زال زر ازکودکی تا نوجوانیش با خدا ( ارتا = سیمرغ ) باهم زندگی میکند ، و مستقیما شیراز پستان او مینوشد (خدا، دایه اوست) . ودراینجا گرشاسپ ، برای ورود در ارک ، باید جامه رزم را بیندازد و جامه عروسی بپوشد تا داماد سیمرغ گردد و با سیمرغ ، جشن عروسی برپا کند . « پـرسـتـید ن » ، دراصل ، به معنای « جشن عروسی برپا کردن باخدا » بوده است.
مگر، جامه یکسرپرستنده وار بپوشید و نالید برکردگار
گوان، جامه رزم بنداختند نیایش کنان دست بفراختند
همانسان که دوپدیده « ترس و خشم » باهم جفت هستند ، پدیده « زیبائی و عشق ووصال » ، نیز باهم جفت میباشند . دیدار زیبائی ، وصال وعروسی میطلبد . « دیدن با چشم » ، چشیدنست که کشش به چشش ازنو دارد . چشم ، میچشد ، وچشش ، کشش میآفرند وکشش ، جستجوی وصالست . درمهریشت ، که همان نیایش ِ « میتراس» میباشد که زرتشتیان اورا خدائی برابر با اهورامزدا قرار دادند، و جایگزین خدای اصلی مهر ( ارتا = سیمرغ ) ساختند ، پیوند پدیده های « ترس ازفریب خوردن » و « خشمناک شدن او » به خوبی دیده میشود . پیمان وقراردادی که میتراس میآورد ، دچار « خدعه و تزویرو ریا » میگردد، و طبعا « ترس ازفریب خوردن » و« خشم ازفریب خوردن » و « دادن مجازات سخت به پیمان شکن » همه به هم ، گره خورده اند، که سپس درهمه ادیان نوری ، باقی میماند . آنکه میترسد ، تنها نمی خمد و تن وسر رافرو نمیآورد ( رکوع وسجود بجا نمیآورد ) ، بلکه مزورو خدعه گر و ریا کارهم میشود . درست پدیده « عقل » ، با همین خمیدن دربرابر « مرکز ِنور» ، پیدایش می یابد ، که با گوهر « خرد » تضاد دارد، که دراین داستان گرشاسپ ، در« سه چشم بهمن » پدیدارمیگردد . یک چشم فرازابرو دوچشم ، زیر ابر. این پیوند « روشنی و ابرکه زهدان آبست » ، یا « بینش با تاریکی جستجو » سپس بررسی میگردد .
دیدن زیبائی وخوبی که همچند همه زیبایان زیباست ، بجای « ترس وخوف و دوری » ، ایجاد شادی و رقص و مستی درانسان میکند . پرستشگاه ، یا « ارک » ، حجله (= چیت جا = پـری pairi) همآغوشی بهرام وارتا فرورد است، که « بُن آفریننده جهان درهرجانی وانسانی » است . میان شب تاریک یا ضمیرانسان ، که « آبادیان » نام دارد ، جایگاه این همآغوشی است . همین اندیشه در داستان آوردن سروش یاقوتی را که « آدم وحوا » درآن همآغوش میشوند درگرشاسپ نامه ، بازتابیده شده است . ودرباره آن اسدی میگوید :
مرآن را ( خانه یاقوتی) ر میان جهان ، جای کرد
پرستشگهی زو دلارای کرد
یا مولوی درباره همین « خانه آباد = آبادیان = حجله عروسی خدا باانسان= خانه ای که سرچشمه عشق و موسیقی همیشگی است» میگوید:
این خانه که پیوسته درو ، بانگ چغانه است
ازخواجه بپرسید که این خانه ، چه خانه است
این صورت بت چیست ؟ اگر خانه کعبه است
وین نور خدا چیست ؟ اگر دید مغانه است
گنجیست دراین خانه ، که درکون ، نگنجد
این خانه و این خواجه ، همه فعل و بهانه است ...
این خواجه چرخست ، که چون زُهره و ماهست
وین خانه عشقست که بیحد و کرانه است
نام دیگر این گاه میان شب یا آبادیان یا خانه آباد ، « ایوی + سروت + ریم » است . ایوی ، معنای « باهم = همآغوشی » دارد . سروت ریم که « سرود نای باشد » معنای « جشن = یسن = یز+ نا » دارد . درواقع یک معنای « ایوی سروت ریم » ، جشن همآغوشی است که « بُن یا ارک » هرجانی درجهانست .
معنائی که امروزه ما از« پرستش » در ذهن داریم ، از معنای اصلش ، به کلی دورافتاده ، و ازآن بیگانه شده است . پرستش و پرستنده و پرستار، دارای معانی شده اند که معنای اصلی را میپوشانند، و تاریک میسازند . پرستش ، هرگز ، معنای عبادت و عبودیت و تعّبد و طاعت را نداشته است که سپس به آن چسبانیده اند . پرستشگاه ، عبادتخانه و عبادت گاه نبوده است . پرستشگاه ، جایگاه برپا کردن جشن عروسی انسانها با خدا بوده است . « پرستنده »، خدمتکار وچاکر و غلام و نوکروعبد و برده نبوده است که سپس، به آن با زور، تنقیه کرده اند .
« پرستیدن » ، « عشق ورزیدن و جشن عروسی برپا کردن » بوده است . اصطلاحاتی از قبیل « زن پرست ، باده پرست ، بوی پرست ، شاهد پرست ، شکم پرست ، صنم پرست ، معشوقه پرست » بهتر، معنای اصلی وحقیقی « پرستیدن » را نگاه داشته اند . معنای اصلی «paristaadan پرستیدن » در هزوارش ، باقیمانده است که «shadonitan شادونیتن » میباشد ( یونکر ) . شادی و شادمانی، دراصل « عروسی و جشن وسرور» بوده است. هنوز هم دربسیاری ازنقاط به همین معنی بکار برده میشود . به همین علت ، سیمرغ ، شاد و نوشاد خوانده میشد . سیمرغ ، خدای پیوند یابی مقدس ، خدای جشن پیوند دهی ها درسراسر طبیعت و در روان ودر اندیشه بود . پرستنده و پرستار، داماد یا عروس است . پرستشگاه ، جایگاه « جشن ِ عروسی انسان با خدا ، با ارتا » بوده است. البته « پرستیدن » ، به معنای شادی وشادمانی از« پیوند یابی بطورکلی » است، و به معنای تنهای « عروسی ویا جشن زناشوئی و قرین شدن زن ومرد » نیست . سیمرغ ، اصل کشش به پیوند یابی درهرجان وهرانسانیست .
بیار آنکه قرین را سوی قرین کـشد ا
فرشته را زفلک ، جانب زمین کشد ا
به هرشبی ، چو محمد ، به جانب معراج
براق عشق ابد را ، به زیر زین کشدا
« پرستییدن » ، به معنای « شادی از پیوند بنیادی و آمیزش » یا « جشن پیوند یابی بُن ها » یا « جشن عشق ورزی بطورکلی » است . جائی پرستشگاه است که « در مهرورزی باهم پیوند می یابند » . ازاین رو « آبادیان یا خانه آباد که خانه جشن دوبُن آفرینندگی جهان ، بهرام وسیمرغ » است ، پرستشگاهیست که در درون هرجانی وهرانسانی هست . این همان کعبه درونی، یا دل است که به دور آن، باید طواف کرد . واژه « پرستیدن » خودش بهترین گواه براین معنا هست .
پرستیدن ، دراصل « jatan+ pairi » میباشد . همان واژه « پریpairi » است که درکردی ، هنور به معنای «حجله عروسی » است .« پری» درسانسکریت که متناظرش دراوستا ، فری میباشد ، دراصل به معنای « عشق » است. درکردی « پری » به معنای « حجله عروسی » است . جاتن jatan که همان « زدن » باشد ، دراصل معنای مباشرت و مواقعه و همخوابگی وجفت شدن است . بهرام که دراصلghni+thra+vaare میباشد به معنای « آمیزنده با سه زهدان ، سه اصل آفرینده یا سیمرغ » است . معانی همه این نامها را مسخ وتحریف کرده اند .
پرستشگاه ، جای ابراز عبودیت و بندگی وبردگی و تسلیم شدن وابرازحقارت خود دربرابر عظمت الله یا یهوه نیست ، بلکه جایگاه « گرفتن جشن عشق ورزی وعروسی یا دامادی با بُن جهان = خدا = بهمن هست که دوچهره جفت بهرام وسیمرغ به خود گرفته است » . ازاین رو در زبان سغدی به ازدواج ، پیوند خدائی یا پیوند مقدس گفته میشود .ازدواج، پیوند خدائیستBagaanyshp . Bayaane-pish داماد است که مقام خدائی پیدا میکند . ازاین رو بود که به ماه نو Bagh-nawe میگفتند . همچنین مهرگان که ماه هفتم باشد سغدیها ، بقول بیرونی ، فغکان Baghakaanch میگفتند . این پیوند یابی ، یا این آمیزش و صحبت با بُن آفریننده جهان ، که سیمرغ ( بهمن درچهره یابی ماه ) بود ، آبادیان یا پرستشگاه بود . همین پیوند یابی بنیادی بود که درفرهنگ زال زری ، « همپرسی » نیر نامیده میشد، و درعرفان ، نام « صحبت » به خود گرفت . امروزه در تداول پارسی زبانان صحبت ، معنای تنگ وسطحی « گفتگو » را یافته است . ولی دراصل ، صحبت ، به معنای مباشرت و مواقعه و نزدیکی کردن بازن و درآمیختن بازن است . صحبت ، آمیزش و دوستی وهمخوابی است . چنانچه منوچهری درباره دختر رز میگوید :
باز رز را گفت : ای دختر بی دولت
این شکم چیست ، چو پشت و شکم خربت
با که کردستی این صحبت و این عشرت
برتن خویش نبوده است ترا حمیت
این «اصل صحبت » ، که همان «همپرسی= دیالوگ » باشد ، درمتون زرتشتی کوشیده میشود که به پدیده « دیدارخشک وخالی ازدور» کاسته شود ، ومعنای « وصال وآمیزش وهمسرشت شدن » ازآن ، حذف میگردد . ولی درغزلیات مولوی ، « صحبت » ، همان معنای آمیختن و اتصال را دارد . « صاحب زمان » هم برای ایرانیان دراصل ، معنای « جفت رام »را داشته است ، که بهرام باشد . زمان ، رام هست . انتظارفرشگرد « بهرام و رام » ، در تصویر « صاحب الزمان » بازتابیده شد ه است. مولوی ، درصحبت ، بازیابی پیوند و وصل وآمیزش با اصل عشق را میجوید :
بدانک صحبت ، جان را همی کند همرنگ
زصحبت فلک آمد، ستاره خوش سیما
نه تن به صحبت جان ، خوبروی و خوش فعلست ؟
چه میشود تن مسکین ؟ چو شد زجان، عذرا
چو دست ، متصل تست ، بس هنر دارد
چوشد زجسم جدا ، او فتاد اندر پا
زنفس کلی ، چو نفس جزو ما ببرید
به « اهبطوا » وفرود آمد ازچنان بالا
اهبطوی قرآن را به معنای « جداشدن ازگوهرخدا » میگیرد که انسان را آرام نمیگذارد تا باز با او بیامیزد و مانند دست متصل به او گردد
امید وصل بود ، تا رگیش می جنبد
که یافت دولت وصلت ، هزار دست جدا
این «همپرسی » یا « صحبت» با « بُن آفریننده جهان » ، در همپرسی با هرانسانی و هرجانی در گیتی ، واقعیت می یابد . همپرسی انسان وخدا ، همپرسی هردانه ای در« خوشه خدا » باهم میشود . همپرسی میان انسانها ، همپرسی انسان با طبیعت ، پرستشگاه میشود .
بالاخره مولوی فراترازاین نیز میرود ، و این قرین شدگی و جفت شدگی را در بُن جان ، می بیند، که همان « لیلی با مجنون درون انسان ، یا بهرام و ارتا فرورد درضمیر» انسان باشد
جان ، آب لطیف دیده خود را درخویش ، دوچشم را گشاده
ازخود، شیرین ، چنانک شکر وزخویش به جوش، همچو باده
خلقان بنهاده چشم درجان جان ، چشم به خویش در نهاده
خودرا هم خویش سجده کرده بی ساجد ومسجد و سجاده
هم برلب خویش بوسه داده
کای « شادی جان » و « جـان ِ شـــاده »
هرچیززهمدگر بزاید ای « جان » ، تو زهیچ کس نزاده

منوچهرجمالی

جـنگـنـدگان بـرضـدِ« فـرهـنگ »
« ضحاک ، زرتشت ، محمد »


نابـودسـازنـدگان ِ « عـَشق »
به کردار ِ بُن ِ جهان


« فرهنگ » ، که پیآیند « آزمونی بسیارژرف » درایرانست ، حاوی این سراندیشه است که« فرهنگ » ، تـحول « یک اصل » ، به « تعدد و کثرت ورنگارنگی و گوناگونی » است . یک بُن وگوهراست که « میگردد vartan=washtan=gashtan » و درگشتنها وگذرهایش ، « همه چیز میشود» . « خالق و مخلوق » ، یا صانع و مصنوعی نیست ، بلکه یک بُن وبیخ است که تحول ( گشتن = وشتن ) به همه گوناگونیها و رنگارنگیها و کثرت، می یابد ، وهمه این گوناگونیها و کثرت هستند که خودشان ، باز به هم می پیوندند ، و تحول به یک اصل می یابند . « فروهر»، یا « فرا+ ورت » یا « فره وشی » ، همین « اصل ازیکی به دیگری گشتن ِ یک بُن » است . « وَرت= وَشـت » همین« گـشتن » است . « وشتن » ،1- رقصیدن ، و2- دوباره زنده گشتن، و3- شفا یافتن ، و4-افشاندن ( فش) وپاشیدن وپخش کردن ، و5- پیوستن و به هم ارتباط دادن هم هست. « بُن » ، در« گشتن » ، شاد میشود ، زنده میشود ، می پیوندد . این « ارتا » هست که « ارتا فرورد = ارتای گـَردنده و رقصنده و شادسازنده و زنده شونده وپیوند دهنده و آمیزنده هست . این « ارتا فرورد » که سیمرغ باشد ، همان «فروردین = فرورد + دین »، سرچشمهِ « دگرگونه شدن، و باز زنده شدن و شاد شدن و آمیختن( مهر) و پیونددادن » هست .برای جنگیدن با این « فرهنگ » ، باید یا سیمرغ را کشت و ازهم پاره پاره کرد ، و یا باید اورا ، دروغ و افسانه ساخت . الهیات زرتشتی ، دست به این هر دو کار زده است، که درشاهنامه باقی مانده است . فرهنگ ، یک اصلست که میتواند درگوهرش، تحول به « افـرادِ بیشمار» یابد ، ولی چون همه آن افراد ، از یک اصل، گشته و تحول یافته اند ، آن اصل ، درهمه افراد ، « حضور همیشگی » دارد ، و برغم گوناگویشان ، در درون وژرفا ، به هم پیوسته اند .
« فرد ی» که ازاین اصل ، رُسته است ، همانقدراصالت دارد که خود ِ اصل دارد ( انسان ، همانقدراصالت دارد که خدا ) .همه خردها ، مانند « خرد کل =خدا » اصیل هستند . آفریننده ، برابر و همگوهر با آفریده هست . همه « خـردها » ، تحول یافته ازیک خرد هستند، و برغم تفاوت وفردیت و اختلافشان ، همه ، گوهر اصل را دارند، و طبعا همه ، معتبرو ارجمندند . آنچه خردهای گوناگون را به هم پیوند میدهد ، « همپرسی آنها با همدیگر» است . این اندیشه بزرگ ، مفهوم« فـردیت » را بدون کاربرد اندیشهِ « بریدن » ، آفرید . « فرهنگ » بدینسان ، سراندیشه ای از « فردیت » آورد ، که « فرد» درگوهرش ، دچار« بریدگی و تنهائی و پارگی ازهمه » ، و« به خود افتادگی » نمیشود ، و همگوهر با اصل ( با خدا و بُن جهان ) و پیوسته با اصل ، میماند . بدینسان فرهنگ سیمرغی ، اندیشه ای بزرگ از « فردیت انسان » به جهان ، به هدیه آورد ، که بکلی با مفهوم « فردیت » در آئین زرتشتی ، و شریعت اسلام ، ومسیحیت، فرق دارد .
« فردیت » درادیان نوری ، چنانچه دراین بررسی نموده میشود، استواربر اندیشه « بریدگی » است . فرد ، در بستن میثاق یاعهد با الله ، ازهمه ، بریده شده است . فرد، در مجازات شدن ، ازهمه بریده شده است . انسان بطور فردی ، دراطاعت کردن ، به سعادت ( خلود درجنت ) میرسد . این پارگی فردیت ، به پارگی اعمال و افکار نیز سرایت میکند .هرعمل فرد ، برای مجازات ، ازسیر ِپیوسته ِ زندگیش، بریده میشود . فرد هم درمرگ ، تنها ست . پیدایش « فردیت » درفرهنگ سیمرغی ، بکلی با بریدگی و شکاف و ارّه شدگی ، رابطه ای ندارد . الله دراسلام ، خالق است و انسان ، مخلوق، و گوهرشان به هم پیوسته نیست، و خالق، هرگز ، تحول به مخلوقش نمی یابد، ودرگوهر ِمخلوقش ، حضورگـوهـری ندارد، وآمیخته شدن با مخلوقش را ، ننگ وعارو کسرشاءن میداند، چون برضد گوهرش هست . زرتشت با تصویر« همزادش » ، بی آنکه دم از بریدگی و ارّ ه شدگی آن دو ازهمدیگر بزند ، نه تنها « بـُن اندیشه درانسان » را ، بلکه « بُن آفریننده هستی را، بطور بدیهی ،ازهم جدا و متضاد باهم » میداند ، و با این تصویر، برضد سراندیشه « فرهنگ » که « پیوستگی » را ، « بُن آفریننده هستی» میدانست ، برمیخیزد ( همزاد ، در فرهنگ سیمرغی ، دوتای به هم چسبیده ، دوتائی که درپیوند به هم ، یکی میشوند ، هستند ). البته ضحاک که همان میتراس (= مرداس ،درشاهنامه پدرضحاک شمرده میشود ) باشد ، پیش اززرتشت ،« بریدن با تیغ روشنی» را ، « بُن آفرینندگی » کرده بود . زرتشت ، دم از« بریدگی» دوهمزاد ، که معنای کشتن وآزردن هم داشت ، نمی زد ، بلکه آن را ، در تصویر همزادش ، «اندیشه ای بدیهی » میگرفت . جنگ برضد « فـرهـنـگ » ، هزاره هاست که در آئین میترائی = ضحاکی ، و مزدیسنائی و اسـلام ، ادامه دارد. مسئله بنیادی فرهنگ ، شناختن فـرد دراصالتش ، درحضور اصل ، درهستی او، و پیوستگی گوهری او با اصل است .مسئله بنیادی فرهنگ ، شناختن خردهای انسانها دراصالتشان هست که فقط از راه « آمیزش درهمپرسی » ، پیوند بنیادی اجتماع را پدید میآورند .


چرا ، سیمرغ ، افسانه ودروغ ساخته شد ؟
چرا ،هر قدرتی ،
حقیقتی که ، هستی اورا به خطر میاندازد
دروغ وافسانه و باطل، میسازد؟
چرا، حقیقت ِ هر قدرتمندی ، دروغـست ؟
وچرا ،آنچه را قدرتمند،
افسانه و دروغ ، مـیـخـوانـد ، حقیقتست ؟

در « فـرهنگ »،
توحید وشرک، پشت وروی یک سکه هستند
توحید وشرک ، متمم هم هستند
موّحد ، مُشرکست
« زمان» ، « سی مرغ درماه »هستـنـد،
که باهم ، « یک سیمرغند »
خدایان ، چهره های گوناگون « یک خدا»هستند
با از بین بردن « فـرهـنگ» ،
یا « اصل تحول گوهری» است
که شرک و توحید ، دوپدیده ، متضاد باهم میشوند

« فرهنگ » که اصل تحول یک گوهر، به تعدد و کثرتست ، درهمه گستره های زندگی ، بازتابیده میشود . ازجمله در گستره زمان و خدایان . در ذهن ما ، « خدایان » و« زمان » ، دو چیز جدا ازهمند . این جداکردن مفهوم « زمان» از« خدا» ، درالهیات زرتشتی ، روی داده است . « رپیتاوین » ، دیگر به معنای « نیمروز» بکارمیرود ، و کمتر به معنای « خدا » . « خرداد » ، نام روز میشود . زاد روز زرتشت ، ششم خرداد میشود ، درحالیکه روز ششم سال ، اینهمانی با خدای خرداد دارد که اصل امید و آرزو و تقسیم سعادت است . در« فرهنگ » ، چنین نیست . یک بُن هست که هر روز، تحول به چهره خدائی دیگر می یابد . هرروز، گذر یک چهره ازاین بن است . گوهرخدا ، گشتن و شدن و نوشدن و تحول یافتن است. خدا ، سپنجی است ( سکولاراست ) . گذر زمان ، اینهمانی با خدایان گوناگون دارد . خدا ، بُن تحول به خدایان گوناگونست. خدا ، میگردد ، میرقصد ، می جنبد ، میرود ، میشود . با آمدن ادیان نوری ، احساس « شدن »، « احساس مردن ، احساس جداشدن و ترک کردن » شد .
درحالیکه ، در فرهنگ سیمرغی ، در« شدن » ، کسی « احساس مردن و فنا » نمیکند، بلکه «احساس دیگرشدن ، نوشدن ، زنده شدن ، رقصیدن ، شاد شدن » میکند . اینست که « هرروزی اززمان » ، اینهمانی با « یک خدا » دارد ، ولی این خدا و زمان ، فقط « رویه ای » از « کریستال خداست، که سی رویه ، یاسی تراش ِ گوناگون دارد » ، وهمه خدایان درپیوستگی باهم ، نماد « عشق ومهر » هستند . خدا ، «اصل پیوستگی تعدد و کثرت وافراد باهمدیگر » است . ازاین رو هست که درداستان زال زر درشاهنامه ، « زمان » ، درتصویر « درخت » ، پیکر به خود میگیرد . زمان ، درختیست با سی شاخه . درخت ، برترین نماد « پیوستگی و آمیختگی و عشق » شمرده میشده است .موبدان اززال چنین میپژوهند که :
بپرسید از زال زر موبدی ازاین تیزهـُش راه بین بخردی
که دیدم ده و دو درختی سهی که رُستست شاداب و با فرّهی
ازآن برزده هریکی شاخ سی نگردد کم وبیش در پارسی
آنگاه زال زد در پاسخ به این پرسش میگوید :
نخست از ده و دو درخت بلند که هریک همی شاخ سی برکشند
به سالی ده ودو بود ماه نو چو شاه نو آئین ، ابر گاه نو
بسی روز مهر سرآید شمار برین سان بود گردش روزگار
سال را دوازده درخت میداند . هردرختی ، سی شاخه دارد که سی روز باشند . دراینجا پیوستگی زمان ، با « تصویر درخت » نمودار میشود . شاخه های درخت ، به تنه درخت متصلند ، وازیک شیره ، پرورده میشوند ، وهرشاخه ای بردرخت ، درگذر زمان ، افزوده میشود ( گذشتن = افزودنست، نه کاستن ) . هر روز با شادابی و فرّهی ، شاخی تازه براین درخت « افزوده » میشود . اندیشه پیوستگی روزها به هم ، خواه ناخواه ایجاب میکند که پایان ماه نیز ، به روز یکم ، آغازماه نو، پیوسته باشد . این اندیشه ، در داستان نیامده است . سه روز پایان هرماهی ( رام جید + مهراسپند ( سیمرغ ) + بهرام= روزبه ) ، سه خداهستند که خوشه و میوه وپایان زمان هستند،که بُن زمان تازه میشوند . ( گزیده های زاد اسپرم ، بخش 34، پاره 29 ) : باز آفرینی همه چهره ها ، در پایان به آغاز ، همانند باشند ... گیاهان که هستی آنان از نخمک است . کمال پایانی آنها نیز با همان تخم است . تخم ، هم پایان و هم آغازاست .
همین اندیشه، به گونه ای دیگر، در منطق الطیر عطار، بازتابیده شده است ، که بیانگرپدیده های اجتماعی و سیاسی نیزهست ، و چنانچه به حسب ظاهرپنداشته میشود ، تنها با عالم ملکوت و الهی و فراسوی گیتی ، کار ندارد .« سی تا مرغ » ، که نماد اوج تعدد وکثرت در واحد زمان هست ، درجستجوی سیمرغ ، خودشان با هم میآمیزند، و« یک سیمرغ » میشوند . سی تا مرغ و « سیمرغ » ، ازیک گوهر، و تحول پذیر به همند . مردم ، درجستجوکردن باهم ، خودشان ، شاه و حکومت، خودشان خدا میشوند .
این بود که همه روزها ی ماه و سال ، اینهمانی با خدائی داشتند، و نمیشد روزهای هرماهی را کم و بیش کرد . ولی درمتون زرتشتی بخوبی میتوان دید که درست روز نوزدهم را ، که روز « ارتا فـرورد = سیمرغ » باشد ، جای یک خدا را که نام آن روز هست ، « سپاه بیشمار فروهرهای پرهیزکاران » میگذارند . نام «ارتا فرود» را مسخ و تحریف میکنند، و بجایش مینویسند « فروهرهای پرهیزکاران » . ازاین تحریف و مسخ سازی و دست کاری ، میتوان بخوبی دید که چرا ، سیمرغ ، باید مرغ افسانه ای و دروغ ساخته بشود ، ویا چرا اینکه سیمرغ ، باید کشته وازهم پاره پاره کرده شود .
درارتا فرورد ، همه فروهرها ، باهم میآمیختند، و یک خدا ( سیمرغ ) میشدند . همه فروهرها ، ویژگی آمیزندگی داشتند و همه ، همگوهر باهم بودند و همه، همگوهر با ارتا فرود بودند .
اکنون ، فقط فروهرهای پرهیزکاران ، هرچند باهم جمعند ، ولی باهم نمِیآمیزند، تا یک هستی واحد ( تا یک سیمرغ = تا یک خدا) بشوند . این باهم آمیختن فروهرها چه پرهیزکارو موءمن ، و چه ناپرهیزکارو کافر ، برای سیمرغیان ، « جشن عروسی با سیمرغ » ، خوانده میشد . دنباله مطلب را دربندهش ، بخش چهارم می یابیم که سخن از« بُن انسان » میرود . دراینجا دیده میشود که « روان و فروهر» پرهیزکار ، فقط در « پـیـش » اهورامزدا میآید، ولی دیگر، خبری از آمیخته شدن با اهورامزدا ، و تحول یافتن به اهورا مزدا نیست . به عبارتی دیگر، موءمن وپرهیزکار، به لقاء و دیدار اهورامزدا میرسد، ولی دیگر امکان آمیختن با اهورامزدا را ندارد . درواقع ، « فروهرهای پرهیزکاران » ، درپیش اهورامزدا ، گرد هم میآیند، و « ارتا فرود = سیمرغ » ، پوچ و توخالی میشود . همانسان که فروهرها دیگری که پرهیزکارنیستند ، امکان آمیزش باهم را دروجودی بنام سیمرغ ، ندارند .انسانها ، در همان بُن خودشان ( اصل ) ، این ویژگی آمیزندگی با اهورامزدا را از دست میدهند . در واقع ، در همان بُـنـشان ، از اصـلشان ، بریده اند . انسانها ، دربُنشان ، سوخته میشوند . همه انسانها ، تخمه سوخته ، یا بُنی ، بدون « اصل خود آفرینی » میگردند . بُن هستند ، ولی فقط « مانندای بُن » هستند . درالهیات زرتشتی ، آنچه دربُن انسان نیست ، همان بُن است . آنچه درتخم نیست ، همان تخم است . وجود انسان ، اصل دروغ میگردد . ارتا فرورد ( سیمرغ ) ، دیگرنه به آنها، تحول می یابد ، نه آنها دیگر، به سیمرغ تحول می یابند .
بخوبی دیده میشود که چرا آئین زرتشتی ، مجبوربود، و هنوزنیز پس از هزاره ها مجبورهست، که سیمرغ را هم افسانه کند ، و هم ازهم پاره پاره کند، تا دیگر اصل پیوند دهی ( عشق ومهر) نباشد .

« فرهنگ » و « خوشه » و « درخت = وَن »
هرسه ، پیکر یابی «اصل پیوستن درگشتن » ،
و« یکی بودن ِ تخم ِفراز، با بُن ِفرود » بودند
زمان =zr+van = زر+ وَن
وَن = نی = عشق
زرتشت ، برضد پیدایش ِ جهان ازبُن ِعشق

همانسان که « فرهنگ » ، کاریزی بود که آب دریای وروکش را مستقیم به تخمهای پراکنده درگیتی میرسانید ، همانسان درختی نیز بود که شاخه هایش، پی درپی در زمین فرو خوابانیده ، و فراترکاشته و پرورده میشد . « ارتا فرورد= روز19» و « ارتا واهیشت= روز سوم » و « اشی به= روز 25 » ، سه چهره گوناگون سیمرغ هستند . آنچه را زرتشت، ارتا واهیشت مینامد ، اهل فارس بقول بیرونی « ارتاخوشت » ، و سغدیها و خوارزمیها ، « اردوشت » مینامیدند ، که « ارتا وشت ، ارتا وشی » باشد . ارتا ، هم « خوشه = وشی » بود ، که بُن ، به معنای « آغاز» پیدایش بود، و هم خوشه ای بود که ازآن بیخ ، فرامیبالید و« انجام ِ رویش درخت » میشد . ارتا ، هم « سروبرومیوه درخت » ، و هم « تخم و بیخ و بن » بود . دراو « آغاز و انجام » به هم پیوسته بودند . همین اندیشه است که سپس تبدیل به ادعای « الف و یاء » بودن شده است . درحالیکه ، در تصویر تخم که هم میوه وبر ، و هم بیخ وبن است ، ملموس است . ولی کاربرد چنین تصویری ، برای خدایان نوری ، ممکن نبود ، چون ایجاب همگوهر آنهارا با گیتی ، و تحول یافتن آنهارا به گیتی میکرد ، و طبعا « واسطه = رسول و نبی و... » حذف میشد .
از خود پسوند ِ واژه « ارتا وشت = اردوشت » و « ارتا فرورد » که « ورتن، و وشتن » باشد ( ورت ، همان واژه گـَرد امروزیست ) ، میتوان اینهمانی آندورا دید . درخت نیز که « و َ ن » نامیده میشد ، درست بیخی بود که تنه ، آن را به سرو شاخه و برو خوشه درفراز، پیوند میداد . این اندیشه آمیختگی و پیوند در « درخت » را نزد مولوی نیز میتوان یافت
به سر درخت مانم ، که زاصل دورگشتم
به « میانه قشورم » ، همه از لباب گویم
من ازسوئی سر درختم که ازبیخش ، در رویش و افزایش، دور شده ام ، و ازسوی دیگر، شیره ولـُبی هستم که در رگهای درخت روانم ، و بیخ را به سرش میآمیزم . یا آنکه در غزلی دیگر گوید :
شمس تبریزی همی روید ز دل
کس نباشد آنچنان آمـیـخــته
روئیدن ازچیزی ، اوج آمیخته و پیوسته بودن با آن چیزهست . بدین علت بود که « کل جهان هستی و خدایان باهمدیگر » ، یک درخت بودند . مقصود از اینکه همه باهم یک درختند ، کاستن خدایان و گیتی ، به « موجودیت گیاهی و نباتی به مفهوم امروزه ما » نبود ، بلکه تصویر آنها از درخت و روئیدن ، بکلی با تصویر ما ازگیاه و درخت و تخم و خوشه ، فرق داشت .
درخت ، پیکریابی اصل آمیختگی درپیوستگیست که در پدیده « زمان » هم دیده شد .« رد» وسروریا نماینده، یا نماد همه درختان « هوم » شمرده میشد ، که چون همان « نی » بوده است، و نی ، اینهمانی با زن ، و فشردن نیشکراز نی ، اینهمانی با « زائیدن » دارد، کوشیده شده ، که این نام هوم را به گیاهان دیگرهم بدهند، تا خط بطلان بر فرهنگ سیمرغی بکشند . درحالیکه « هوم » در گویشهای متفاوت ایران نیز هنوز، به « حلق = گلو =گرو = نی » گفته میشود .« نی » در اثر داشتن گره ها و بندها ، که یک بخش نی را، به بخش دیگرش ، پیوند میدهـد ، این « اندیشه پیوستگی و یوغ و عشق » را بسیار چشمگیر، نشان میداد( از دوتا ، یکی میسازد ) . درست در سانسکریت ،مفاهیم 1- نی و 2- چوب و 3 – عشق و دوستی باهم، در واژه « نی » ، حضور دارند . درسانسکریت وانسه ( vanse ) دارای معانی 1- نی 2- چوب نی 3- چوب است . وانvaan ، دارای معانی 1- چوب 2- عشق 3- پرستش است . « ون wan » به معنای 1- عشق و 2- دوست داشتن است .
دراوستا نیز دیده میشود که واژه vantaa یعنی دوستی ، وvantu یعنی معشوقه وهمسر و vandare یعنی حرص وvaandru یعنی علاققمند . درخت و نی ، که رد درختان بود ، پیکریابی اصل دوستی وعشق بودند . دراشعارمولوی نیز ، نی ، همین نقش را بازی میکند . به « بهرام چوبینه» نیز فقط بدان علت که لاغرو دراز بوده است ، « چوبینه» نمیگفتند ، بلکه معنای « بهرام محبوب یا دوست داشتنی »، و « بهرام سیمرغی » را نیز داشته است، چون سیمرغ ، نای به است ( سئنا = سه تانی ) . خود واژه ِ« چوب » هم به نظر من ، همان واژه « سوب = سوف » میباشد که « نی » باشد . و « چوپان » و« شبان » که نزد مولوی « شوپان » است ، به معنای « پان نی = نی نواز» است . چوپان ، با نی نواز، اینهمانی داده میشده است . در لغت نامه دیده میشود که اسب چوبین را ، اسب ازنی میشمارد . اسب چوبین : نی که کودکان بجای مرکب ، گیرند . در تفسیرشعر خاقانی که
یاد بتان تا کی کنم ، فرش هوارا طی کنم
این اسب چوبین ، پی کنم ، چون مرد میدان نیستم
همچنین از« چوبین تن » ، معنای دارای اندام وبی و لاغرو خشک اندام . لاغری ، بیشتر درنی ، صادقست . همچنین « چوبه » به معنای ، چوب لوله شکلی که بدان خمیر نان روغنی را گسترند و به تنور بندند . همچنین به تیر، چوبه تیر، یا چوبه ، گفته میشد که ازنی میساخته اند. سعدی گوید : « زصد چوبه آید یکی برهدف » .
ازاین رو ست که به حدس قوی ،« چوب » همان « سوب» و «سوف » یا نی است . در پشتو هم به درخت ،« ونه » میگویند . و برآیندهای دیگر « وَن = درخت » ، در مفاهیم گوناگون بهم پیوستن ، به عبارت آورده میشود . مثلا درتبری، به تارعنکبوت و درخت زبان گنجشک ، ون میگویند . درتبری ، ونده ، تور بافته شده از طناب پشمی جهت حمل کاه است . در کردی ، وه ندن ، بافتن ریسمان ، و به رشته کشیدن مهره هاست .
بافتن ( تاروپودن شدن ، نماد مفهوم عشق است ) . « وه نسه » درکردی ، انس گرفتن است . وه نه ، بافته است. « وه ند» ، به معنای ِ « اندازه » ، شوخ و زیبا ، « جمع شدن » میباشد . « « وای به» ، که سیمرغ وهمان « باد نیکو » است که اصل بهم پیوند دهنده میباشد ، موزه چوبین برپای دارد ، به معنای آنست که با کفش چوبین اش ، به هرچه میگذرد ، با آن میآمیزد . درست خود « پا در کفش کردن » ، نماد این آمیزش هست . در بخش نهم بندهش ، پاره 131 میآید که « باد نیکو... اورا جامه پوشش سبز، و موزه چوبین است ، در گذر، چنان سخن دلپذیراست که چون برمردمان آمد ، آنگاه ایشان را چنان خوش آمد که به تن جان آید » .

مفهوم « همزاد» زرتشت ،
همین« وَن= بند= یوغ= اصل پیوند یاعشق »
میباشد که درآموزه او،
« اضداد جداازهم و جنگنده باهم » شده اند

در ترجمه وبررسی گاتا ، مترجمان وگزارندگان ، زود از واژه « ییما = همزاد » میگذرند ، و مشغول مسئله ِ بررسی « برگزیدن میان خوب وبد ، یا ژی و اژی » میشوند . درحالیکه ، مسئله ، چنانچه زرتشت ، پنداشته ، برگزیدن میان دو پدیده و اصل جدا ازهم و متضاد باهم نیست ، بلکه مسئله فرهنگ سیمرغی ، اندازه ساختن و همآهنگ ساختن و همگام و همروش ساختن همه دوتائیها ی گوناگون درجهان هستی بود .گرانیگاه فرهنگ ، مهری وعشقی بود که همه « دیگرگونه هارا باهم میآمیخت وهمگام و همکار و همآفرین » میکرد ، و تضاد آشتنی ناپذیر ی که نتوان به هم پیوند داد ، درجهان هستی نبود . با تصویر « همزاد » زرتشت ، گرانیگاه « فرهنگ » متلاشی و متزلزل و نابود ساخته میشد . مسئله برگزیدن یکی نیست ، که هماندم با این گزینش ، جنگ وستیزو دشمنی با دیگری ، آغازمیشود که ضد زندگی ( اژی = اژدها ) است . چنانکه در بندهش دیده میشود که الهیات زرتشتی ، همین اندیشه را در آفرینش گیتی ، بازتابیده است . روزیکم سال (= که نوروزباشد ) ، درنیمروز، که هنگام آغاز آفرینش جهان است ، اهریمن( انگره مینو ) به گیتی میتازد . نوروز، که« بُن روزها و ماهها و سال» و« بُن زمان » هست ، بیان آنست که گیتی و تاریخ ، جایگاه پیکارو جنگ و ستیزندگیست. ستیزو کینه و دشمنی ورشک و آزارجان، درجهان هستی و تاریخ و اجتماع ، فطری و گوهری میگردد . ازاین رو ، زرتشتیان ، « نوروز» را جشن نمیگرفته اند ، چون درست ، روز عزاداری ، وروز اعلام جنگ و آماده باش برای جنگ و جهاد جهانیست. تصویر « همزاد بریده و متضاد باهم » ، بیان جهاد گوهری و آشتی ناپذیرمیان پیروان زرتشت با دیگران میگردد .


« وَن » ، چنانکه درسانسکریت دیده شد ، معنای « نی » دارد ، پس همان واژه « وین » هست که دراصل به معنای نای است . چنانچه « بین » ، همان « نی » است . مردم روز بیست ودوم را « دوست بین » مینامیدند ( برهان قاطع ) . این ، دراصل « دوست وین » ، دوست نی ( وای به = نای به ) بوده است . ئه وین درکردی ( اوین ) که همان « وین » است، به معنای « عشق » است . درکردی به «حیض » ، بیناو ( آب از نای واژینا ) گفته میشود . از این رو نیز به کاریز یا « فرهنگ » نیز، « وین » میگـفـته اند . چنانکه گناباد که vanaawatباشد ، به معنای آباد ازکاریز است . درختی که سیمرغ ، خوشه فراز آنست، وَن وس تخمک نامیده میشود . هرچند معمولا به « درخت بسیار تخمه » ترجمه میگردد ، ولی به معنای « نائیست که خوشه تخمه هاست . چون واس ، به معنای خوشه گندم است . به همانسان به معنای « درخت عشقست که دارای خوشه همه تخمه ها» ست . وَن وس تخمک ، درختیست که همه تخمه های جان ها را به هم می پیوندد . درست درگزیده های زاد اسپرم ، ایرج که همان اِ ر ِ ز یا ارتا باشد ، « ایرج ون جد بیش » نامیده میشود، که نام دیگر همین درخت است ، و ازاینجا بخوبی میتوان هویت ایرج را شناخت .
این واژه « وَن » ، همان واژه « وه ند = بند »است، که به یوغ یا جفت گفته میشود ، که معنای همسان « همزاد » را دارد . « بند» ، به گره نی نیز گفته میشود . به گره نی ،« پیخ » نیز گفته میشود، که امروزه تبدیل به « بیخ » شده است . این اصل اتصال و عشق « وَن » است که « بیخ » همه چیزهاست . به همین ترتیب واژه « وَن » تبدیل به « بَن = خوشه » و « بُن = ریشه و بیخ » شده است . بُن همان « وَن » میباشد . به سخنی دیگر، « عشق » یا «اصل پیوستن » ، اصل آفریننده ورویش ِ همه چیزهاست . این سراندیشه ، با تصویر اهورامزدای زرتشت به کردار« آفریننده » ، باهم نمیخواند . ازاین رو میتوان دریافت که چرا زرتشت ، « همزاد ازهم جدا و متضاد » را ، گرانیگاه آموزه اش قرار میدهد . زرتشت ، با این کار، عشق و یوغ شدن، و گردونه آفرینش را که دواسب انگرامینو و سپنتامینو باهم در دوستی باهم ( اندازه = با هم تاختن ) میکشند و میبرند و به حرکت میآورند ، نمیتواند بپیذیرد .
جدا کردن و متضاد کردن« همزاد » ، آن معنائی محدود و تنگ را که زرتشتیان بدان میدهند ، ندارد ، بلکه معانی بسیار ژرف و گسترده ای دارد که امروزه فراموش ساخته شده است ، ولی گوهر « فرهنگ » درایران ، برآن استوار بوده ، و هنوز نیز استوار است . تصویر همزاد زرتشت ، فرهنگ ایران را که استوار بر سراندیشه « پیدایش ورویش ِ جهان ازعشق » بود ، ویران ساخت . آنچه در عبارت زرتشت ، جدا ازهم شمرده میشود ، بطور بدیهی جدا ازهم نیست ، بلکه باید با زور ، جدا ازهم ساخته شود . انگره مینو و سپنتا مینو ، دو اسب یا گاو جفت هستند که گردونه آفرینش ( اگرا + راته )را به حرکت میآورند . آنچه جدا ساخته شده است ( انگره مینو ) ، درست تن به جدائی و پارگی و بیگانگی خود از دیگری ( سپنتا مینو ) نمیدهد . اینست که اهریمن ، بازمیگردد ، و سائقه بی نظیری برای آمیختن با جهان دارد . با شدت این سائقه محروم، سبب میشود که به جهان بتازد . همکار و همآفرین و یارپیشین ، تبدیل به تجاوزگرو مهاجم و دشمن گوهری وشرّ ساخته میگردد . دوچیز بهم چسبیده « همزاد = یوغ = وَن » که ازهم بریده شدند ، آرام کنارهم نمی مانند . اهریمن ، « زخم ناسور» بهم پیوستگی با سپنتامینو را دارد . او برعکس آنچه زرتشت می پندارد ،« اژی» نیست ، بلکه « اژی » ساخته شده است ، به « اژی بودن رانده شده » است ، چون از گردونه آفرینش، ازجفت بودن ، ازعشق ، بریده و رانده شده است .
جدا کردن و متضاد کرن « همزاد » ، درست ، بریدن و جدا کردن زمان ( زروان = Zrvan = van + zr ) است که به معنای « بند نی » یا « نای بزرگ » است . بریدن زمان ، بریدن و شکافتن خدایان ازهم ، و بریدن کل هستی ازهمست . همچنین بریدن انسان، ازهمست ( جم ازمیان ، ارّ ه میشود ) . افراد، ازهم ارّ ه میشوند . فرد، در درون خودش ، ازهم ارّه میشود . با اینکار، دیگر چنانچه زرتشت میانگارد ، فرصت برگزیدن میان ژی و اژی نیست . چون همان انگره مینو که تاحال ، یکی ازدوجفت دریوغ بود ، تبدیل به « ضد و دشمن گوهری و آشتی نا پذیر» میشود . « همکار و دوست و عاشق » ، تبدیل به « اژی = اژدها » میشود . مسئله برگزیدن یا برنگزیدن« اژی» نیست ، بلکه اژی = اهریمن ، اصل تهاجم به سراسر جهان زندگی میگردد . تا حالا ، همزاد ویوغ و اسیم و یار ، یا یکی از اسبها یا گاوهای گردونه آفرینندگی بود ، حالا میکوشد در هرچیزی درجهان ، اصل مخرّب و دشمن و ضد و شرّ و آزاروگمراه کنندگی و کین ورزی بشود . همکار و هم آفرین و همراه و یارو مصاحب و عاشق ، تبدیل به دشمن و ضد و کین ورز و اصل نفی و نیستی خواهی و پتیاره درگوهرهمه جانها میگردد .


منوچهرجمالی

ســیـمـرغ
خدای ِسرکش ومتمـرّ ِد و یـاغی
« ارتـای ســرفـراز »


« خـدای ِ جـنـبـشـهای آزادی »
خدائی بسیار خطرناک
که رویاروی همه قدرتها، میایستد

سرکشی« حق » ، در برابر ِ « قانون و حـُکـم و َامـر»
سرکشی«حقیقت»،دربرابر« بینش وآموزه وشریعـت»

چرا سیمرغ ، همیشه ازنو، کـُشته ، ویا ازنو سوخته ، ویا ازنو، ازهم پاره پاره و ازهم شکافته میشود ؟ چرا سیمرغ ، همیشه دروغ و باطل و افسانه ساخته میشود ؟ چرا سیمرغ ، در تورات ، شیطان (= ساتان ) ومار،و درقرآن ، ابلیس وخـنـّاس شده است ؟ نام دیگر «ابلیس » نزداعراب،« حـارث » بوده است(بحارالانوار باقرمجلسی ) که معرب واژه «ارتـا=ارس= ا ِ ر ِ ز» است .چون اوخدائی بود که برضد هرقانونی و هرعـُرف وسنـّتی ، وهر شریعتی وهر امری وحکمی و آموزه ای ، که خود را سـفت و سخت و تغییر ناپذیر( نا گردان) و پایدارمیساخت ، برمیخاست ومیایستاد. چون او، حقیقتی است که در« صورت گرفتن در بینشی » ، نمیتوان او را درآن بینش ، سفت وثابت وافسرده و منجمد کرد ، ودرهم شکستن آن بینش ، درآن عبارات و اصطلاحات ، و جستجوی بینشی نوین، روند زاده شدن حقیقت درپیمودن و گذشتن ازبینشها و آموزه ها وصورتها ست . حقیقت ، در روان بودن ، درجریان یافتن ، درگـشتن ، در سیلاب ، در آب جو ، در آب رود ، در تموّج دریا درک میگردد .
ای کوزه گر صورت ، مفروش مرا « کوزه »
کوزه چه کند آنکس ، کو « جـوی روان » دارد ؟
او«اصل ِورتن vartanگردیدن یا گـشتن یا جنبش ورقصیدن( =وشتن ) و تحوّل » است . ارتا ، « ارتا+ فرورد» بود. « فروَرد = فروهر» ، فرا + ورد میباشد، و« ورد » همان واژه ِ « گـَرد یدن » امروزی ماست . ارتا ، اصل گردیدن و حرکت (= ارکه ) و رقصیدن است.« ارکیا » ، که همان ارکه باشد ، معنای « جوی آب » را هم دارد . چون « بهمن» و « هما ، که همان ارتا باشد » باهم ، « اصل ناگنجائی ، درهرصورتی که می یابـنـد » هستند . همیشه ، « بیش از هرصورتی» هستند که به آن تحول می یابند . درهرصورتی که میگیرند ، هنوز آن صورت را نیافته ، آن را شکافته و ازآن لبریزمیشوند.
آن یکی گنج، کزجهان بیش است
در دل وجان خود، دفین دارم
این « صورت یابی گذرا » ، به غایتِ روی کردن به آنچه «نادیدنی و ناگرفتنی » ، یا به آنچه صورت ناپذیراست، میباشد
درجان بلبل ، گل نگر . از گل ، به عقل ِکل نگر
وز « رنگ » ، در « بی رنگ » پـَر، تا بوک آنجا ره بـری
بهمن، در هما یا ارتا، هرصورتی را که گرفت و هر پوستی را که یافت ، میترکاند و میشکند وازهم میشکافد . بهمن ، خردِ سامانده و بنیادیست، که به هر « بینشی » تحول یافت ، آن بینش ، برایش، صورت و پوست و مشیمه وصدف است که درآن فقط « مهمان » است . بقول مولوی :
سفرکردیم چون استارگان ما
ز« تو » هم « سوی تو» که آسمانی
یکی صورت ، رود ، دیگر بیاید
به « مهمان خانه ات » ، زیرا که « جانی»
که مهمانان ، مثال چارفصلند
تو ، اصل فصلهائی ، که جهانی
هرصورتی وپوستی و نقشی و عبارتی و تشکلی که می یابد ، مهمانیست. او، مهمانخانه است ، نه منزل و اقامتگاه دائمی یک مهمان »، که مانع از آمدن سایر مهمانها میگردد ، نه مسکن مهمانی ، که بلافاصله ، خود را« مالک خانه» میسازد ، و خانه ای که درش برای همه گشوده بود ، غصب میکند . برپایه این سراندیشه است که سپس « لـنـگـر و خانقاه » به وجود آمده است. خانه سیمرغ ، مهمانخانه است .
صورت او ، برایش ، « پـوست مـار» یست ، که همیشه ازنو ، از پوست کهنه اش ، بیرون میآید ، و زندگی تازه ای را آغازمیکند . تصویر « مار » ، که در ادیان نوری، ودر آئین زرتشتی ، اینهمانی با شیطان و اهریمن یافته است ، دراصل معنائی دیگر داشته است ، که فراموش ساخته شده است ودراصل ،تصویری ، بسیارمثبت بوده است . دیدگاه آنها به جانوران ، بکلی با دیدگاهی که پس از زرتشت بر اذهان حاکم شد ، تفاوت داشته است . چنانچه « مارآسمان » ، دم التنین یا دم الثعبان یا دم الاخوین ( که نام پرسیاوشان هم هست) یا« ایدع » یا جوزهر (جوزهر، همان گوازچیتره است ) نامیده میشده است ( تحفه حکیم موءمن ) . در بخش هفتم بندهش میآید که « گوزهر، میان آسمان به مانند ماران بایستاد ، سر، به دو پیکر و دم به نیمسپ » . این مارفلک ، « گوزهر» نامیده میشود ، که « گوازچیتره » باشد . « گواز، یا گوازه » که هاون چوبی ( دسته هاون و هاون باهم ) باشد ، بیان همان « همزاد به هم چسبیده ایست » که زرتشت ، ماهیت آن را وارونه ساخته ، ودرست « همزادِ ازهم جدا شده ، وباهم متضاد » ساخته است . ایرانشناسان ومترجمان گاتا ، به آسانی از اصطلاح « همزاد = ییما = جیما » میگذرند ، درحالیکه این اصطلاح ، همگوهر همان اصطلاحات « گواز» و « یوغ » و « اسیم » ، « مر» ، « لـَو » ، « خوا جه » ، « دواdva = دیو= جفت بهم چسبیده » .... بوده است ، که بنیاد فرهنگ سیمرغی بوده است .
« گوازچیتره » ، تخمیست که گوهرش ، جفت و همزاد و یوغ ، یا به عبارت دیگر، آفریننده و اصل جنبش و شادی و عشق است .همین واژه ، درشکل « کـُوازه » نیز مانده است که به « تخم مرغ نیم پخته » گفته میشود . « گوازچیتره » ، یا تخمی که گوهرش جفتی وهمزادی است ( نرو ماده هردو را درخود دارد ) ، اصل آفریننده و جنبش و تحول ( گشتن ) و عشق است . اصل وبُن وتخم ، آفریننده است ، چون درخود ، هم نرینگی وهم مادینگی را دارد . همین اندیشه را مولوی برای « خود میزان بودن انسان » بکار میبرد . انسان باید دردرون خودش ، هم لیلی و هم مجنون ، یا هم ویس و هم رامین باشد . ازاین رو، سر این مار، که « دوپیکر» نام دارد ( همآغوشی عاشق ومعشوق= بهرام و صنم = بهروز وصنم ) ، وبیان همان مفهوم «همزاد به هم چسبیده » است ، موجب « انقلاب بهاری » میگردد، و دُمبش که نیم اسب ( دریونانی ، قانطور Kentaur ، مرکب ازسر انسان با تنه اسب است) که باز بیان همان اندیشه «جفت بهم چسبیده » است ، موجب «انقلاب پائیزی= گشتگان » میگردد . جفت بهم چسبیده ( جفت یا2 + با 1، یا یک نیروی ناپیدانی که درمیانشان آنها را بهم میچسباند ) همان « اصل سه تا یکتائی » یا« عشق» است . نام همین مار، « دم الاخوین » یا پرسیاوشان نیزهست ، که درتبری « سه لینگ واش = سبزی سه پا »، ودرکردی « سنه » نامیده میشود( سن = سیمرغ ) ، وبخوبی میتوان اینهمانیش را با سیمرغ دید . « مـار» و « تـخم مـرغ » ، پدیده هائی در طبیعت بودند ، که اندیشه « آفریدن ازراه فـرشگرد = تازه به تازه نوشدن » را در خـرد ایرانیان برانگیختند . مثلا همان « ایـدع » ، که نام دیگر این « مارفلک » است ، به زعفران ( منتهی الارب + بحرالجواهر) هم گفته میشود، و درضمن، بقول منتهی الارب ، نام مرغی نیزهست . البته این مرغ ِمجهول الهویة ، همیشه سیمرغست . زعفران که « کـُرکـُم » نیزخوانده میشود ، اینهمانی با خدای روز بیست و نهم دارد، که « ماراسپند » نامیده میشود، و زرتشتیها آنرا بشکل « مانترا اسپند » درمیآورند، وبه « کلام مقدس » ترجمه میکنند .نام روز ها، درفرهنگ سیمرغی ، باید نام خدا یان باشد ، و نمیتواند « کلام » باشـد. سه روز پایان ماه (28 را م جید + 29ماراسپند +30 به روز = بهرام ) ، همان سه تا یکتا، یا تخمی هستند که« زمان تازه= ماه نو » ازآن میروید . «ماراسپند » ، اصل به هم پیوند دهنده ِ « رام جید» با «بهرام »است، که جفت بنیادی جهان هستی و زمانند . درآثارمانی ، رام ، مادر زندگی خوانده میشود . ماراسپند ، درواقع همان سیمرغ یا خرّ م است . نام پوست تخم مرغ ، نیز« خرّ م » میباشد ( تحفه حکیم موءمن ) . حافظ شیرازی، به شاه میگوید که پس از ریشه کن کردن بدخواهان با شمشیر عدل :
بعد ازاین نشکفت اگر، با نکهت خلق خوشت
خیزد از صحرای ایدع ، نافه مشک ختن
«ایدع » که ماراسپند باشد، همان« ایرج » و ارتا میباشد ، و مُشک ، بوی ویژه سیمرغست . سه روز پایان ماه ، پوست سی روزه (= ماه ) شمرده میشود، وماه نو ، این پوست را میشکافد و ازآن زائیده میشود .
سیمرغ ، خودش را به شکل پوست، ازخود، فرو میاندازد ، و از پوست یا ازصدف شکسته خودش ، مرغی تازه میشود .
به صدف مانم ، خندم ، چو مرا درشکنند
کار خامان بود ، از فتح و ظفر ، خندیدن
گفتم بنگارمن ، کزجور، مرا مشکن
گفت : به صدف مانی ، که دُ ر به شکم دارد
تا نشکنی ای شیدا ، آن دُ ر نشود پیدا
آن د ُر ، بـُت ِ من باشد ، یا شکل بـتم دارد
با شکستن صدف ، کسی برصدف ، غلبه نمیکند ، بلکه درست ، گوهر نهفته در درون صدف را ، ناخواسته ، آشکار میسازد .
این « خود کهنه و پوسیده » ، این « اندیشه فرسوده و یخ زده » را شکستن و شکافتن و دورانداختن ، برای « نوزائی خود، که نوشوی اندیشه و بینش نیزهست » ، بایسته (= ضروری ) است.
« حـق » در سرکشی ازقانون و عـُرف و شریعت ، و« بینش استوارشده و حاکم» ، درواقع « خود ِ کهنه شده وسنگ شده اش » را میشکند ، تا « خودی تازه ، که جوجه ای در نهانست » ، پر درآورد . چنانچه دیده خواهد شد ، «ارتا » ، بدین علت ،« سرفراز» خوانده میشد، چون « افراختن » با برون آمدن جوجه ازپوست تخم مرغ ، با شکستن پوست تخم مرغ کار دارد .
« حق »، درقانون و شریعت و عرف ، خود ِ کهنه اش را میشکند . « حقیقت » ، در آموزه و در دستگاه بینش حاکم ، و در سنت ، « خود ِ سفت و سخت شده اش » را درهم میشکند . این « خود شکنی ، یا خود گدازی ، یا خود شکافی » ، بنام « طغیان و یاغیگری و سرکشی و عصیان و گناه » ، ملعون ساخته میشود . این قانونی که ما میشکنیم ، قانونیست که روزگاری ، خرد نیاکان ما ، وضع کرده است . ما ، تا بع ، محصول و ساخته نیکان خود نمیشویم . آنچه دیروزیست ، زهدان پرورش ِ و زایش آنچیزیست که فردا ، زاده خواهد شد . این قانونی را که ما دیروز، برای پایدارساختنش ، مقدس و الهی ساخته ایم ، اکنون ، گرفتارش میشویم ، چون « صورت » ، خود را با قداست الهی یافتن ، « تغییر ناپذیر» ساخته است . ولی سیمرغ ( ارتا فرورد ) اصل گشتن ( ورتن ) هست. اینست که سیمرغ ، علیه خودِ سیمرغ ، خدا ، علیه خود ِ خدا برمیخیزد ، و خود را درهم میشکند . خود را میسوزد ، تا ازخاکسترش ، ازنو برخیزد .
این روند ِ خود شکنی سیمرغ ، در پوست مار هم نمودارمیشود ، چون « پوست مار» ، نام خود همین خدا را دارد . چنانچه « پوست تخم مرغ » هم ، خود خدا، یا « خرّم » است ( تحفه حکیم موءمن ) . روز یکم ماه را که زرتشتیان ، اهورامزدا مینامند ، اهل فارس، همشهریان حافظ ، خرّم ژدا مینامیدند ، یا به عبارت دیگر خدایشان، خرّم بوده است.
پوستی که مار می اندازد ، درکردی « کاژ= کاش » نامیده میشود که همان واژه « کاج = صنوبر = سن + ور » باشد . این واژه « کاژ= کاز= کازه »، همان واژه « کاس = کـَس » است که درسانسکریت به معنای « نای= زهدان زاینده » است . و درنائینی نیز به نی « گواسه » گفته میشود، که همین « گوازه » باشد . نی، ساختار ِ سه تایکتائی دارد ، چون همیشه یک بند یا یوغ ( اصل پیوند) هست که دوبخش نی را ، بهم پیوند میدهد، و ازدوتا ، یک نی میسازد . مار ِگوازچهره ، پوست خودش را که « خود کهنه اش باشد، و همان کاژ نام دارد » میاندازد ، و فرشگرد می یابد و نومیشود . پوست خودِ کهنه اش را ازهم میشکافد، ودیگر، درآن پوست که روزگاری دراو خانه داشته است، نمیگنجد .« هستی » در فرهنگ سیمرغی ، « اصل ناگنجا درخود » است . چیزی « هست » ، که درخود ، نمیگنجد و همیشه ازنو ، آبستن میشود .
همینسان دیده شد که تخم مرغ را که « کوازه » مینامند ( نیم پختگی ، مفهومی در همان راستای ِ پیوند ِ سپیده وزرده بودن تخم مرغست ، با پوست نازکی درمیانشان هست )، همین ویژگی رادارد . تخم مرغ نیز، که به علت داشتن ِ زرده و سپیده ، و پوست نازک میانشان ، گواز است ، اصل آفریننده است . اساسا تصویر « تخم مرغ= هاگ » ، دراصل ، معنای « ازخود بودن ، ازخود ، پیدایش یافتن = مستقل بودن = آزادی » را داشته است . و زرتشت ، مجبور بود که با تصویری که از اهورامزدا داشت ، « تخم» را با خواست ِ اهورامزدا ، خلق کند ، یعنی تصویر« تخم » را ازاصالت ( ازخود، پدید آمدن ) بیاندازد . « تهمتن = تخم + تن » ، که به معنای « تخم یا نطفه، درزهدان » است ، حکایت از« مستقل بودن انسان » میکند. تهمتن، وجودیست که ازخود، میزاید . معنای واژه « خدا = خوا + دای ، یا خوا + تای » همین « ازخود زائی » است . رستم ، تهمتن است ، یعنی خود مختاراست ، تابع کسی و رای کسی نیست . تا بع وجود کسی نیست . تهمتن ، کسیست که تابع و مطیع کسی نیست، و ازخودش ، هست . « گوازه » که به تخم مرغ هم، دراثر این جفت بودن زرده و سپیده و پوست درمیان زرده و سپیده ، گفته میشده است ، در غزلی از مولوی ،اینهمانی با اندیشه کفرو ایمان داده میشود . ازاین جفت ایمان وکفر دروجود هرانسانی ، « مرغ وحدت» پیدایش می یابد که پوست تخم مرغ را میشکند، و ازآن پرواز میکند :
این زمین و این زمان ، بیضه است ومرغی کاندروست
مظلم و اشکسته پر باشد ، حقیر و مستهان
مرغ ، ازجفت سپیده وزرده = کفروایمان ، پیدایش می یابد
کفرو ایمان دان ازین بیضه ، سپید و زرده را
واصل و فارق میانشان ، برزخ لا یبغیان
پوست میان سپیده و زرده اگرچه بجسب ظاهر، « فارق » است ، ولی درباطن ، « واصل» ، میان آن دو (کفر و ایمان ) هست.
بیضه را چون زیر پرّ خویش پرورد از کرم
کفرو دین ، فانی شد و ، شد « مرغ وحدت » پرفشان
شناخت حقیقت یا شناخت ِ بُن آفریننده جهان هستی ، شناخت این جوی روان ، این زنجیره گـشتها در صورت یابیها و صورت شکنی ها، است ، نه پای بند یک صورت ِ بسته شدن :
عالم ، چون آب جو است ، بسته نماید ، ولیک
میرود و میرسد ، نو نو ، این از کجاست ؟
ارتا ، کشش گوهری به صورت یابی دارد، ولی درهیچ صورتی نمی ماند ، و در« ثبوت و سفت شدگی و حد یابی » و«روشن شدگی» ، اصل بریدگی و جدائی و ستیزندگی را می بیند ، و « صورت » را ، فقط در « گذرائی وگشتن » می پذیرد . هرقانونی و شریعتی و صورتی ومفهومی و حقیقتی .. که حدود خود را می بست، و تبدیل به « دژ ِازجهان بریده » میکرد ، ونا پیوسته به« کل ِروان وپیوسته » میشد ( آب روان در ایران ، آب پیوسته خوانده میشده است ) ، میبایستی گداخته و درهم شکسته و ازهم شکافته شود ، تا باز و گشاد گردد ، تا آنچه دراو ، منجمد گردیده ، ازنو، آب شود ، و روان وپیوسته گردد . در « صورت یافتن ِ بُن »، درتثبیت بُن در یک صورت ، ویا در یک مفهوم ویادر یک آموزه وتعریف و دستگاه و .....که ازهمه سو ، بریده شده و حدود روشن و معین دارد ، حقیقت ، که « اصل روان و پیوند دهنده » است ، از بـیـن میرود . اینست که هرصورتی و هر قانونی و هر مفهومی و هر آموزه ای و هر شریعتی ... باید ازهم شکافته و ازهم گسسته و درهم گداخته شود ، تا دو باره ، روان شود ، تا دوباره گوهر پیوندی (= عشق یا مهر ) گردد . به اصطلاح مولوی ، « حقیقت ِ صورت یخ زده » ، که« بن » آن باشد ، هنگامی نمودارمیشود، که « آب روان وپیوسته » گردد .
هرصورتی ، پرورده معنی است ، لیک ، افسرده ای
صورت ، چو معنی شد ، کنون ، آغاز را ، روشن شده
یخ را اگر بیند کسی ، و انکس نداند اصل یخ
چون دید کاخر آب شد ، در اصل ِ یخ ، بی ظن شده
اینست که « شکستن صورتها و قانونها و رسـمها و مفاهیم و آموزه ها و شریعت ها وحُکم ها .... » ، برای رسیدن و دیدن حقیقت، که « اصل روان و پیوند دهنده » زندانی درآنهاست ، ضروری ( بایسته ) هست. ازاین روهست که سیمرغ ، مار و شیطان درتورات شد ( مار، پیکر یابی اصل تحول ، در پوست اندازی نو به نو است ) ، و ابلیس و« خناس ِ وسواس آور» درقرآن ، « اصل طغیان » رویاروی یهوه و الله گردید، وبرای همیشه ، ملعون ( رانده شده ) گردید . ازاین رو ، سیمرغ که ارتا باشد ، از سوی مردمان درایران ، « ارتای سرفـراز» خوانده میشد . چون او ، حقیقت یخ زده و سنگشده دراین صورتها و قانونها و سیستم ها و آموزه ها و .... را در شکستن ، در گداختن ، در تمرد و طغیان و درسرکشی ، آشکار میکرد .
« حق » ، نه تنها درقانونگذاری و احکام ، میکوشد که صورت به خود بگیرد ، بلکه این حق ، دریک قانون و دریک حکم ، دریک آموزه ، دریک شریعت ، .... که سفت و تثبیت و روشن و گرفتنی شد ، « ناحق و دروغ و باطل » میگردد، وبایستی برضد این انجمادِ حقیقت ، برخاست ، واین سبوئی که آب را درخود ، زندان کرده ، شکست وآنرا روان ساخت.
ای آب زندگانی ، سـیـلـت ربود مارا
اکنون حلال بادت ، « بشکن سـبوی ما » را
درک این « روا بودن شکستن صورت ، شکستن قانون وحکم ، شکستن آموزه وشریعت ... » ، بسیار دشوار است . هرقانونی وحکمی ، خود را با « حـق » اینهمانی میدهد ، و هر آموزه ای و بینشی و عقیده ای و دینی ، خود را با « حقیقت » اینهمانی میدهد، و سرکشی و طغیان ونوآوری را تمرد و گناه کبیره و اصلی و بدعت میداند و مجازاتش را سخت ترین شکنجه ها و عذابها دراین دنیا و درآن دنیا میداند . ازاین رو هست که سیمرغ ، در تورات ، همان مارو ساتان است و در قرآن ، همان ابلیس است که « مهترو شاه پریان » ، و خدای مجوسان یا مغان ( نه زرتشتیان ) بوده است .
ارتا خوشت ( ارتای خوشه ، که زرتشتیها ، اورا ، اردیبهشت می نامند ) ، هزاره ها ازمردم ، « ارتـای سـرافـراز» خوانده میشده است، که به معنای ِ« ارتای سرکش ویاغی ومتمرد » میباشد . پسوندِ « افـراز» ، از واژه « افراختن » برآمده است ، و امروزه این واژه ، بیشتر در معانی دوم و مجازیش بکار برده میشود . معنای اصلی « افراز» ، ، هنوز درواژه « افراخ » ، باقی مانده است . « افراخ » ، به معنای بیرون آمدن جوجه از تخم مرغ است . افراخ ، دارای چوزه گردیدن مرغ ( ناظم الاطباء ) است . افراخ ، شکافته شدن تخم و بیرون آمدن چوزه « ناظم الاطباء ) است . افراخ ، بیرون گردیدن ترس و بیم از دل ( ناظم الاطباء ) است . افراخ ، زائل شدن بیم ( المصادر زوزنی ) و بیرون گردیدن از ترس و بیم و زائل گردیدن ترس ( آنندراج ) است . بالاخره ، افراخ ، آشکارگشتن کار و پیدا کردن راز نهانی است ( منتهی الارب ) . طیف معانی اصلی « افراخ » و « افراختن » و « افراز » بدینسان ، چشمگیر برجسته میگردد . افراخ ، شکستن پوسته تخم مرغ و پیدایش راز نهان است . افراختن ، حقیقت درون خود را بدون ترس و بیم ، آشکار ساختن است .
از سوی دیگر ، خود واژه های « حـق » و « حـقـیـقـت »، معرب واژه « هاگ و آگ و آک » ایرانی هستند( egg انگلیسی ) . واژه « حق » درعربی از واژه « حاق » برخاسته است . « حاق » ، به معنای 1- نفس الامر، حقیقت امرو مغزآن ، 2- اصل شیئی 3- وسط چیزی ( منتهی الارب ) و میان چیزی ( غیاث اللغات ) است . میان چیزها ، « بهمن وارتا » هستند . « هاگ » ، هنوز درکردی به معنای « تخم پرنده » است . درپشتو به تخم مرغ ، هگی میگویند. و « آگ » ، گندم و خوشه گندم است ( ارتا خوشت = ارتای خوشه ، اردوشت ، وشی = خوشه ) . « آگر» ، درکردی آتش ودرفارسی ، زهدان ( تهیگاه ) است، که بایستی دراصل ( آگ + گره = تخم در تخمدان = آبستن ) بوده باشد ، چون« آور» درکردی، هم به معنای « آتش» ، وهم به معنای « آبستن » است . « آتـش » ، دراصل ، برای « تخم در تخمدان » بکاربرده میشده است ، چون « تـشه » ، هنوز درکردی ، هم معنای آتش ، و هم معنای « دوک » دارد ، و « دوخ = نی » است . نی ، اصل آفریننده است ، چون « پیوند یابی دوبخش دریک بند باهمست » .ازاین رو ارتا یا ارتا خوشت ، خدائیست که آتش را به خود می پذیرد ( بندهش ، بخش چهارم ، پاره 35 ) ، و روز سوم که اردیبهشت است ، اینهمانی با «خوشه پروین= ثـرّیا =thriya برای هخامنشی ها » دارد ، و ازاین رو « آک » هم ، در تحفه حکیم موءمن ، به معنای « آتش » باقی مانده است . « آتش » ، نماد « ارتای خوشه، یا سیمرغ » بوده است که هم « نی= سه تا یکتائی » است وهم « خوشه پروین = ثریا = سه جفت ». خوشه پروین ،دارای سه جفت ستاره پیدا و یک ستاره ناپیداست که نماد بهمن بوده است ( خوشه پروین = ارتا + بهمن= هاگ = حق ) .
ازهمه مقدماتی که در بالا آمد، میتوان بخوبی دید که ، « حق » و حقیقت ، تخمی شمرده میشد که برای پیدایش وتکون جوجه مرغ ، باید بدون ترس وبیم ، پوست تخم مرغ را که در آغاز، مانند مشیمه ، نگهبان جوجه بوده است ، بشکند ، و ازآن پیدا شود . به عبارت دیگر، هرصورتی ونقشی ، « پوست تخم »، یا مشیمه زادن هست ، و هنگامیکه تخم در تخمدان ، پرورده ( فر+ ورد = فروهر ) شد ، باید این صورت و نفش را بدون ترس و بیم بشکند ، چون ازاین به بعد ، پوست ، تبدیل به زندان و قفس میگردد . زهدان ِدیروز، زندان امروز شده است . صورت دیروز، پرورنده حق بوده است ، ولی همان صورت ، امروز، خفه کننده و کـُشنده حق است . حق = حاق = میان = بهمن وارتا ، با « گشتن » ، کار دارد . صورت یافتن وسپس صورت شکستن ، روند گشتن ( ورتن = وردنه ) حقیقت ( بهمن = بُن = اصل میان و عشق ) است .
این سراندیشهِ پیدایش و آشکارشدن ِ حق ( حاق = میان تخم = بهمن و ارتا ) ، که با « شکستن صورت و نقش » ، کار دارد ، درهمان نام « ارتای سرافراز »، به خود شکل گرفته است . حق ( هم حقیقت دربینش ، و هم حق ، به معنای اصل عدالت و قانون ) ، با باز زائی ونوشوی ، و طبعا با درهم شکستن صورتی ( قانونی ، شریعتی ، آموزه ای ....، وبرون روئیدن ِ از فلسفه ای ) کار دارد .
مولوی ، برای درک بهتر همین سراندیشه ، اصطلاحات « شکستن سبو » و « گداختن یخ » را بکار برده است . درحالیکه درآغاز، بیشتر همان « فشردن هوم ، یا نی شکر ، ویا انگور ، درچرخشت » و « ازتخم بیرون آمدن جوجه ، با شکستن پوسته » و « زادن، با درد زه یا شکافتن پهلو » بکار میرفته است .
صورت و نقش و تعریف و مفهوم و آموزه و قانون .... در اصطلاح مولوی ، همان « یخ بستگی » است . آب ، هنگامی صورت پیدا میکند، که یادر یخ بستن ، می بند ، یا درسبو و کوزه و پیاله و مشک و خنب وحوض واستخر ریخته میشود، وساکن میماند، یا تبدیل به « حبه های انگوردرخوشه انگور» میگردد . یکی را باید گرم کرد، تا آب بشود ، دیگری را باید تهی کرد و فروریخت یا شکست ، و سومی راباید درچرخشت ریخت وفشرد ، تا شیره اش گرفته شود .
صورت شکنی ، صورت گدازی ، نفی و رفع این « حد و بریدگی و جدائی »، و طبعا « امکان ستیزندگی و جنگ با صورت » هست . ازهم بریدگی و جدائی درصورت ، تنها در حالت ، جدا وتنها بودن ، باقی نمی ماند ، بلکه امکان دشمنی و ستیزندگی و جنگ ، گشوده میگردد .
بهمن ، در ارتا ، دیدنی میشد ، ولی درآنچه دیدنی میشد ، ناگرفتنی و تصرف ناپذیر باقی میماند . بهمن ، ارکه (حرکه ) یا ارک ( تاب خوردن و نوسان ) بود . ارتــا ( ارس = رود )، خدائی بود که « سراندیشه حق » را ، زندانی در یک شکل ِ« قانون یا عرف یا حکم یا آموزه یا دین وشریعت » نمیکرد . اوخدائی بود که « حقیقت » را دریک صورت از بینش ، دریک آموزه و دین و مکتب فلسفی ، زندانی و گرفتار نمیدانست . حقیقت و حق برای او ، در صورت دادن به خود ، باید « صورت شکن و صورت گداز» نیز باشند ، تا دراین « تـمـوّج همیشگی » ، حقیقت یا حق باشند . حقی که یکصورت و عبارت و اصطلاح وقانون پایدار یافت ودرآن ایستاد وماند وثابت شد ، ناحق وضد حق وبیداد وستم میشود . حقیقتی که زندانی یک عبارت و آیه و اصطلاح و آموزه دینی و شریعت شد ، باطل و دروغ میشود . این بود که « سیمرغ، یا ارتا » ، خدای سرکش و متمرد و یاغی بود . خدائی بود که به سرکشی و تمرد و طغیان و یاغیگری و سرکشی ، حقانیت میداد ، چون هیچ « حقی» و هیچ « حقیتقتی » ، بدون سرکشی و سر پیچی از« صورتها و نقشهائی که گرفته » ، زنده و روان وپیوسته نمی ماند .
ریشه هرجنبشی درایران ، همین سراندیشه ایست که درجفت « بهمن وهما ، یا بهمن و ارتا » در فرهنگ سیمرغی، پیدایش یافت ، و زرتشت، برضد آن برخاست ، واین منش سرکشی و گردنکشی و طغیان را تا توانست ، کوبید و خفه کرد . با ابلیس و شیطان، که هردو نامهای گوناگون سیمرغ هستند ، تورات و قرآن، این منش یاغیگری و سرکشی را در فطرت ( بُن ) انسان ، زشت و پلشت وملعون ، و اصل همه گناهکاریها ساختند .
« بهمن » ، بُن ِ بُن هست که نا دیدنی وناگرفتنی است . بهمن یا هخامن ، نخست در « هما = ارتا = سیمرغ »، پدیدار و دیدنی میشود ، ولی برغم آنکه صورت به خود میگیرد ، درهمین صورت ، باز نادیدنی و ناگرفتنی میماند . این صورت نابهنگانی و ناگهان ، فقط برای آنست که انسان را « جوینده بُن = بهمن = اندیمان = محرمترین بخش وجود » سازد . تلاش برای گرفتن ( تصرف کردن ) بن هستی ( حقیقت روان ) دراین صورت ، و تثبیت حقیقت دراین صورت و قانون و عرف وحکم ، درست ، قیام برضد حقیقت است . ایمان به همه آموزه ها، که « حقیقتِ روان را ، در صورتی واحد ومنحصر به فرد وتنگ ، گیرا وتصرف پذیر » کرده اند ، سرچشمه همه جنگ ها و کینه توزیها ست . اینست که حافظ میگوید :
جنگ هفتاد و دو ملت ، همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ، ره افسانه زدند
بهمن ، که خود، به همه صورتها تحول می یابد ، اصل پیوند دهی یا عشق میان همه گوناگونیها نیرهست. ولی « ایمان به هرآموزه و صورتی » ، درست ، این پیوند را می بـرّد . چون « صورت پذیری بهمن ، وصورت شکافی و صورت گدازیش ، دو رویه متمم هم هستند » . حقیقت( هاگ = بهمن ) ارکه ایست که در هفتاد و دو شکل ، روانست ، نه درآنها ، یخ بسته است . به محضی که این صورت گیری ، ازصورت شکنی » بریده شد ، عشق ، تبدیل به کین و ستیز و جنگ میشود.
حقیقت و حق ، درهیچ یک ازصورتها و قانونها و آموزه ها و عقیده ها و دین ها ماندنی و گرفتنی نیست ، بلکه فقط در « حرکت ازصورت گیری به صورت شکنی» ، دراین « افسردگی ویخزدگی درصورت ، و در آبشوی صورت » ، در تموّج درنشیب و فراز، روان میباشد . بهمن ، هم اصل تعدد و کثرت ، و هم اصل پیوستگی ( میان ) یا مهر و هم اصل خرد است . خرد ، درک همین حرکت آنچه در صورتیابیها، میخواهد نمایان شود، ولی درصورت گرفتن ، گم میشود ، و برای جستن گمشده ، صورت را باید ازسر، گداخت ، میباشد . خرد ، درک حقیقت وحق ، در روان بودنش هست . ولی برعکس « عـقـل » ، کوشش برای تثبیت حقیقت، در یک صورت ( تعریف و مفهوم و آموزه ومکتب) هست ( خرد ، ترجمه عقل نیست ) . این تثبیت شدن حقیقت را دریک صورت ، روشنسازی مینامند . اینست که مولوی ، مفهوم « حقیقت » را که حافظ آورده ، اینهمانی با« عشق » میدهد . حقیقت ، نیروی پیوند دهنده تعددد و کثرت هست ، بی آنکه آنها را به وحدت بکاهد .
« طریق عشق » ، ز هـفـتـاد و دو ، برون باشد
چو عشق و مذهب تو ، خدعه و ریاست ، بخسب
این هفتاد ودوملت ( که درفرهنگ ایران ، بیان اوج کثرت پیدایش بُن آفریننده هستی در زمان ، یا در درازای یک سال شمسی هست ، و هیچ ربطی به تعداد مذاهب اسلام درکتاب ملل ونحل شهرستانی ندارد. یکسال ، دارای 72 تخم است = X5 72= 360 ) که استوار بر « ایمان » هستند ، و با عقلشان ، حقیقت را دریک صورت و نقش ثابت ، زندانی میکنند ، ودست از صورت گدازی و صورت شکنی میکشند ، و درگوهرشان ، بری وتهی از عشق هستند ، هرچند نیز همیشه دم ازعشق و محبت هم بزنند ، هیچکدام ، حقیقت را « ندیده اند » . عقل آنها ،« روشنی » را در تثبیت حقیقت یا حق ، در« یک صورت « ، در« یک آموزه »، دریک قانون ، دریک حکم ، در« یک شریعت» ..... میداند ، و این تثبیت حقیقت دریک صورت ، یا روشن کردن حقیقت ، علت العلل همه جنگها و کین توزیها میشود ، چون عشق، که گوهر حقیقت است ، فقط درصورت گدازی و صورت شکنی ، پس از صورت دهی وصورت یابی ممکن میگردد . اینست که مولوی میگوید :
چو هفتاد و دوملتی ، « عقل » دارد
بجو ، درجنونش ، دلا اصطفائی
همه این هفتاد و دوملت ، عقلشان درراستای ، تثبیت حقیقت دریک صورت و آموزه و قانون و... است ، و این را « روشنی » میدانند . دست ازاین عقل بکش . با آمدن زرتشتیگری و سپس اسلام ، معنای اصلی « خرد » ، مغشوش ونامعلوم ساخته شده بود . ازاین رومولوی میگوید: درجنونی که ضد این عقل است ، برگزیدگی خود را بجو .
البته تصویری که آموزه زرتشت از« بهمن=هخامن=ارکه من= اندیمن » به ما میدهد ، درست وارونه تصویریست که فرهنگ زال زر(= فرهگ سیمرغی ) از بهمن ، داشته است . « ارکه » ، که بُن خرد بنیادی و آفریننده جهان هستی است ( یعنی بهمن ، نه اهورامزدا ) ، اصل حرکت ( ارکه = حرکه = حرکة ) و گردیدن ( ورت ، ورتن ، وردنه ) و نوسان ( ارک = تاب بازی ) است ، اصل تحول صورتهاست ، و طبعا برضد « تثبیت دریک صورت » و قراردادن « روشنی ثابت و بیحرکت » به کردار اصل جهانست . بهمن ِ زال زر ، با اهورامزدای زرتشت ، وبهمنی که صادر ازاین اصل روشنی هست ، درتضادند .
با آموزه زرتشت ، حق و حقیقت ، ثابت و بیحرکت و« بی جنبش اندیشیدن » میگردد . اندیشیدن ، همیشه با جنبش وتحول ونوشوی و بدعت ، کار دارد. همه آگاه بودن ( هرویسپ آگاه ) اهورامزدا ، نیاز به « جنبش اندیشیدن در تحول یابی در صورتها » ندارد . با چنین مفهومی از حقیقت ثابت ، اصل سرکشی و تمرد و طغیان و صورت شکنی و تحول ، که سیمرغ باشد ، ملعون و مطرود میگردد ، که از بُن بایستی کنده شود .

تضاد ِ آموزه زرتشت
با « فرهنگِ زال زری، یا فرهنگِ سیمرغی »

تضاد آموزه زرتشت را با فرهنگ سیمرغی ، ازتفاوت « اهورامزدا » درآموزه زرتشت ، با « بهمن، در فرهنگ سیمرغی » میتوان آشکارو برجسته دید .
درفرهنگ سیمرغی ، آفرینش ، روند حرکت ، یا روند تحول همیشه بود . اگرا راته (اغریرث ratha+aghra ) که به « نخستین گردونه» ترجمه میشود ، همان یوغ آفرینندگیست که « انگره مینو و سپنتا مینو » آن را باهم میکشند و میرانند( دوقلوی یا جفت یا همزادی که به هم پیوسته اند ) . حرکت دادن گردونه ، یا یوغ ، اینهمانی با « روند آفریدن جهان » داده میشود . یوغ ، همان تصویر « همزاد یا جفت » زرتشت است ، که مردم به آن « جی= ژی » هم میگفتند . « زندگی= ژی » ، اینهمانی با یوغ ( اتصال و امتزاج وعشق ) داده میشد . ازهمین جا ، اختلاف اندیشه سیمرغی را با تصویر زرتشت ازهمزاد یا یوغ ، میتوان دید ، چون « ژی » درتصویر زرتشت ، یوغ ( اتصال دو نیرو به هم ) نیست ، بلکه نیروی دیگر، اژی است ، که قابل یوغ شدن با « ژی » نیست .
با تصویر« همزاد » زرتشت ، درست یوغ ( گردونه ) ، پیش ازآنکه حرکت کند وبیافریند ، ازمیان، بریده شده است . « نیروی همآهنگساز، اصل میان ، که همه دوتائیها را همروش وهمگام میسازد ، و ازدو نیروی گوناگون ، یک نیروی آفریننده میسازد ، که با آن نیروی واحد و آمیخته ، حرکت و آفرینش ، آغازمیشود ، درتصویر زرتشت ، نابود و محو ساخته میشود .
ولی « 1- بریدگی » و « تضاد » ، جانشین « یوغ = عشق = اتحاد= همآهنگی» میگردد. بدینسان با زرتشت ،« پیوند بنیادی کیهانی » ، دربُن انسان و کیهان و زمان ، بریده و نابود میگردد .
برای آنکه ، چیزی تحول نیابد ( نگردد ) ، باید ازهم « بریده » شود . دربریده شدن است که « ژی » ، همیشه « ژی = زندگی » میماند ، و « اژی = ضد زندگی » ، همیشه « اژی » میماند . ازاین پس ، هیچکدام ازاین دو ، به همدیگر، تحول نمی یابند . تحول یافتن ، دیگر گونه شدن ،« غیر ازگوهر خود شدن » ، میشود. اگر« ژی » دیگرگونه شود ، « اژی = اژدها » میشود . اگر« اژی » ، دیگر گون شود ، « ژی » میگردد . ازاین ببعد ، درتحول ، « دیگرشد ن » ، معنای « ضد گوهرخود شدن » را پیدا میکند . خدا ، که اصل پیدایش ازخود بود ، وبه جهان ، تحول می یافت ، نمیتواند ، « دیگرگونه » شود ، چون « غیر ازخود » میشود . با بریده شدن ، راه تحول بسته میشود . بدینسان ، انددیشه « ثبوت » و « مفهوم نوینی از روشنی » پیدایش می یابد ، که هنوز ما را درهمه ادیان نوری ، در زنجیر خود ، بسته و گرفتار دارد .
با پدیده « بریدگی و تضاد همزاد (= یا یوغ » ، کرانه دوضد باهم ، ثابت و سفت و تغییر ناپذیر میگردد . با این تصویر همزاد زرتشت، که چیزی جز همان یوغ یا دوقلوی بهم بسته پیشین نیست ، دو چیز کاملا مشخص و ممتاز، و جدا ازهم ، پیدایش می یابند که به آسانی میتوان یکی از آن دو را ، شناخت و برگزید . دو چیز، که تا کنون، باهم ، یارویوغ و متصل بودند، و فقط درپیوند باهم میآفریدند ( آفرینش ، همکاری و همآفرینی وهماندیشی وهمپرسی بود ، هیچ خدائی ، به تنهائی نمیآفرید ) درپارگی و گسست ازهم ، و پیوند ناپذیر بودن باهم ، « روشن » میشوند . بدینسان ، پدیده ِ « روشنی » ، پدیده بسیار خطرناکی میگردد . دو چیز، در روشن شدن ازهم ، دشمن گوهری باهم میشوند ، وهمیشه ، کینه توزی گوهری باهم دارند . « روشن شدن » ، ازاین پس « ایجاب دشمنی و جنگ و ستیز » میکند .
هرکدام ازآنها ، هنگامی خود را روشن، می یابد ، که دیگری را بکوبد و بزند و ازبُـن ، ریشه کن سازد . جنگ میان همه افراد و اجتماعات و ملل ، و عقاید و ادیان ( چون همه، باهم گوناگونند )، ضرورتِ « روشن ساختن وثبوت خود » میگردد . بدینسان ، خود را برای خود و دیگران ، روشن ساختن ، ایجاد کرانه هائیست که خود را ازهمه می برّد ، و در واقع ، ستیزیدن وکینه ورزی و جنگیدن همیشگی با همه است . مفهوم « روشنی » زرتشت ، متلازم با « جنگ وستیزو کینه ورزی و رشگ ورزی» میباشد . با زرتشت وهمزادش ، جهاد دینی ، درتاریخ ایران ، پیدایش می یابد ، و خانواده گشتاسپ ، همیشه درگیر جهاد دینی بوده اند . نه تنها ، درجنگ وستیزوکینه ورزی و رشگ ورزی انگره مینو و سپنتا مینو ( اهورامزدا ) ازهم شناختنی و ازهم جدا و روشن میگردند ، بلکه این مفهوم « روشنی » ، همه گستره هارا فرا میگیرد . دو ملت ، دو قوم ، دو عقیده ، دوجهان بینی.... هنگامی ازهم روشن میشوند ، که درجنگ وستیز و کینه توزی ، رویاروی هم قرار بگیرند . این سراندیشه گاتائی ، ناگزیر ، گوهر خود اهورا مزدا مشخص میسازد . همانسان که گوهر یهوه و پدرآسمانی و الله را مشخص میسازند . همه این خدایان « بری ازخلق » هستند ، خلق ، بـرّیه هستند .آنها از خلق ومخلوق ، بریده وجدا و « پاک » هستند . پدیده « پاکی = قداست» ، ازاین پس « پدیده جدا شدگی و بریدگی و اختلاف گوهری » است ، و دیگری ، درنزدیکی ، او را نا پاک و نجس میسازد . ازاین روهست که دربندهش ، اهریمن میخواهد با هرچیزی « بیامیزد » ، به عبارت دیگر، همه چیز را با تازش ، نجس سازد . درحالیکه اهورامزدا با همه آگاهی .... زمانی بیکرانه در روشنی بیکران است ( بندهش بخش نخست ) . خود « همه آگاهی » به معنای « روشنی مطلق » است . این اصطلاح « روشنی بیکران » ، دو معنای متضاد باهم دارد . اصطلاح بیکران ، ترجمه « an+ aghra » است . که سپس شکلهای « onir+ anaghr+ aneraan» را گرفته است . ولی « ان+ اگره » به معنای وجودیست که « از زهدان ، پیدایش نیافته است » . چون « آگر» ، به معنای تهیگاه و کفل است ( برهان قاطع ) . این واژه بدون شک ، همان واژه « گراو = گرو » است که معنای « نی » دارد که اینهمانی با زهدان و فرج دارد . به عبارت دیگر، اهورامزدا ، در روشنائیست که از تاریکی زهدان ، زائیده نشده است . به عبارت دیگر با این اصطلاح ، پیدایش وروشن شدن ، از زائیده شدن و روئیدن و ازپوست و تخم بیرون آمدن ، و تراویدن آب ازچشمه را نفی و طرد میکند . اهورا مزدا ، روند پیدایش بهم بسته و زنجیره ای « ازتاریکی به روشنائی = درخت شدن تخم » و ازروشنائی به تاریکی = کاشته شدن تخم در زمین ، یا در زهدان » نیست . این روشنائی، بکلی گوهری ، برضد این تحولات زائیدن و روئیدن دارد . اصل ، روشنی ثابت و بیحرکت است که همیشه همان میماند که هست . درست ، تصویر « بهمن = هومن » ، درفرهنگ سیمرغی ، پیکر یابی وارونه این اندیشه است .
« هومن= بهمن = هخامن » ، درست به معنای « اصل زائیدن » است . هومن ، مینوی مینو ، تخم درون تخمدان ( من ِ من ) است . « بـِه » ، امروزه معنای اصلیش را گم کرده است. در یوستی ، هو( hu ) که همان « به » باشد ، به معنای زائیدن و پدید آوردن و ایجاد کردن است .humaami به معنای من میزایم هست . hunahi به معنای تو میزائی است . برای افشردن شیره هوم ، که متناظز با عمل زادن بود ، همین واژه « هو » بکار برده میشود . چون روند زاده شدن یا پیدایش ( تکون یافتن ) ، درفرهنگ سیمرغی ، با پدیده شاد شدن ، اینهمانی داده میشد ، هنوز درکردی ، هو، به معنای « خنده » و « خود » است . هوایش = خندیدن است . چون هومن ، اصل میان و بُن ِ هرجانی وهرانسانی و کیهان شمرده میشد ، این بود که واژه « هویت » ازآن پیدایش یافته است، و درویشان ، بدین علت « یا هو » میگویند . درفرهنگ سیمرغی ، « بُن » ، اولویت داشت . خدایان ، با تصویر ِ « بُن » درک میشدند . مسئلهِ « بـندهش » ، شناختن « رویش وگسترش وپیدایش ِ جهان از بُن آفرینش» بود ، نه شیوه خلق جهان ، با خواست و دانش یک خدا که شخص است . آنچه ما در « بندهش» ( در بندهش هندی و ایرانی ) می یابیم ، تحریف سراندیشه اصلیست . اندیشه پیدایش و گسترش از بُن ، به عقب رانده میشود ، و اندیشه خلق جهان ازخواست ِ اهورامزدا ، برجسته ساخته میشود . طبعا مخلوطی پریشان از هردو اندیشه ، دربندهش و گزیده های زاد اسپرم و دینکرد ، پدید میآید . درفرهنگ سیمرغی ، « دریافتن بُن ، درخود، یا درهرانسانی وهر جانی» است که اصل سعادت و نیکی و مردمی، شمرده میشد ، ودر دین مزدیسنا ، انجام فرمانها و خواستهای اهورامزدا ست که اصل سعادت و نیکی و مردمیست. البته « بُن وتخم و آتش » نیز ، با خواست اهورامزدا ، آفریده میشود ، وطبعا « تخم و بُن و آتش » ، اصالت خود را از دست میدهند . هیچکدام دیگر ، « ازخود » نیستند . نه تخم ، دیگر تخم است ، نه بُن ، دیگر بن است ، نه آتش ، دیگر آتش . این کارها ، با تردستی و مهارت موبدانه درمتون ، صورت میگیرد . ولی ازسوی دیگر، مردمان ، بهمن = هومن = هخامن ، را « بـز مـو نه » نیز میخواندند ، واین نام ، ویژگیهای بهمن را که الهیات زرتشتی ، وارونه وپوشیده ساخته ، بسیار چشمگیر و برجسته میسازد، و تضاد اورا ، با اهورامزدای زرتشت ، مینماید . « بزمونه » ، مرکب ازدوبخش « بز+ مونه » است . « پـز» ، هنوز درکردی معانی اصلی خود را که 1- جنین 2- فرج ( آلت تناسلی زن ) نگاه داشته است . « بز» ، به معنای 1- زهدان 2- انگولک ( که انگیزنده باشد ) و 3 دایره ( گرد = ورد ) است . « پزدان = پزلی = پزو » ، به معنای بچه دان و رحم است . « بزاو»، به معنای حرکت است . بزاوتن ، جنبانیدن است . بز، لبخنده و نگاه خیره است . این معانی ، نشان میهند که « بز» درواقع ، هم زهدان وهم جنین بوده است . « پزشکی » ، درآغاز، با هنز زایمان کارداشته است . ازاین رو نیزهست که سیمرغ ، دایه ( قابله وماما = پزشک) خوانده میشود . پسوند ِ« مون ومونه » دارای معانی مرکز واصل وروش است . پس بهمن یا « بزمونه » ، اصل زایمان است . بهمن یا بزمونه ، اصل حرکت و جنبش هست . و بهمن ، اصل خنده است. ویژگی بنیادی بهمن ، انگیزندگی است . او با یک تلنگر، با یک بوسه ، با یک کوبه ...گوهرچیزها را به حرکت وجنبش میآورند ، با یک بوسه ، هرجانی را آبستن میکند ، تا خودشان بزایند و بشکوفند و بگسترند و بیافزایند . این ویژگی ، بکلی با مفهوم « خلق ، با خواست و دانش » اهورامزدا والله و یهوه ، فرق دارد . او میانگیزد ، و خلق نمیکند . سغدیها ، به بهمن ( ماه یازدهم ) ، ژیـم دال میگفته اند، که چهره دیگربهمن را آشکارمیسازد . ژیم ، همان جیم و جیما و ییما ، یا همزاد یا یوغ ( جی = ژی ) است ، که زرتشت آنهارا ازهم بریده و باهم متضاد ساخته است . « دال » ، به معنای خوشه و کرکس است ( کرک + کاز= مرغ فرازکوه= سیمرغ ) . دالک ، به مادر گفته میشود ، و دالو، به « مترسک» گفته میشود ، و مترسک ، همان « میتراس » است . سیمرغ ، اصل بازدارنده از زیان وگزند بوده است .ازاین رو، هم درشکل مهره(= خرّمک ) به گردن و پیشانی کودکان آویخته میشد، وهم بشکل صورتکی درکشتزارها گذارده میشد . پس « ژیم + دال » یا بهمن ، به معنای « خوشه جم و جما ، خوشه انگره مینو و سپنتامینو، یا اصل و پیوند هردوی آنها » میباشد . درنامهای 1- هـومن و 2- بـزمـونه و 3- ژیـمـدال ، میتوان همه ویژگیهای بهمن را ، که دراصل داشته است ، ودرالهیات زرتشتی ، پوشیده ویا سرکوبی و زدوده شـده ، یافت . « بهمن » که اصل دین (= بینش زایشی ازخود ِ فرد انسان ) است ، با زایش ( ازتاریکی به روشنی ) ، با یوغ ( همزاد به هم بسته ) با « انگیزندگی » ، با اصل حرکت وجنبش و تحول کاردارد . بدین ترتیب ، بهمن ، با مفهومی از « روشنی » کار دارد ، که کاملا متضاد با گوهرروشنی اهورامزدا است . نخستین پیدایش بهمن ، ارتا ( هما ) ، در چهره « ارتا فرورد » ، ویژگی فوق العاده مهم ِ« جستجوکردن و پژوهش کردن » را دارد، که « بینش درتاریکی » است ، چون جستجو ، همیشه کورمالی کردن در تاریکی آزمایشهاست . « فرورد » که فروهر باشد نه تنها ، معنای گردیدن ( ورد= ورت ) و گردش را دارد ، بلکه « گشتن » ، همیشه معنای « جستجو کردن و پرسش » را نیز داشته است . گشتن ، برگردیدن و باز چیزی را ازنو دیدن ، و نگاه به پیرامون آن انداختن ، و سیر کردن در آفاق، و دور وبرچیزی رفتن، وازآن چیز، واقف شدن را دارد . این معنای فرورد = فروهر، درمتون ِپهلوی، حذف ، ولی در سغدی، بخوبی باقی مانده است وparwed + parwedaar جسنجو کردن است .
parwed جستجو کردن ، نگاه کردن ، دریافتن و پرسش است . گشتن ( ورد ، ورتن ) به معنای تفحص و جستجو کردن ، هنوز اصطلاحی رایجست . به پاسبان شب و گزمه ،« گشتی» میگویند.
فردوسی دراین راستا گوید :
فریدون شبستان ، یکایک بگشت
برآن ماهرویان همه برگذشت
« بهرام » ، اصل نرینهِ « بُن کیهان و زمان و جان » ، اصل جهانگری و سلوک است ( او، نخستین سالک است ) وهمیشه « ارتا » را ازنو ، میجوید . ازاین رو ، خدای جهانگردی و مسافران و سالکانست . همیشه درجستجوی معشوقه خود ، درشکارو درجستجو، دور جهان میگردد . این چهره اصیل بهرام ، خدائی که بُن آفرینش است ، درشاهنامه ، در داستانهای « بهرام گور» ، به بهرام گور نسبت داده شده است ، درحالیکه ، هیچ ربطی به بهرام گور ساسانی ندارد .
او( بهرام ، اصل نرینه دربُن جهان ) همیشه « سرگشته » است . نخستین تجلی گوهر بهمن ، گشتن (= وردیدن ، نوردیدن) تحول یافتن ، جستجو کردن و پرسیدن و چون و چرا کردن و آزمودن است . همین سراندیشه است که دراندیشه های مولوی ، باز تابیده میشود . بهمن ، کنزمخفی و گنج نهان درهرجانیست و باید ، گشت تا اورا یافت .
گشتیم به ویرانه ، به سودای تو گنج
چون مار ، به آخر به تک خاک خزیدیم
لاجرم ، سرگشته گشتیم از ضلال
چون حقیقت ، شد نهان ، پیدا ، ضلال
زهرسوئی که گردیدم ، نشانه نیز، از او دیدم
زهرشش سو ، برون رفتم ، که آن ره ، بی نشانستی
ولی ، « گشتن = ورتن = وشتن » ، سکه ایست که دورویه متمم هم دارد. گشتن ، یک جنبش پـادی (= دیالکتیکی ) است . انسان ، درحینی که در برونسو ، درجستجو ، میگردد، ودر آفاق وانفس ( مردمان و اجتماع ) سرگشته میشود ،همزمان با آن ، در درونسویش ، هستی وجان انسان خودش ، تحول می یابد ( میگردد ) ، وهمان چیزدرخود ،میشود ، که دربرونسو ، عبث ، میجوید. او ، درخود ، نا آگاهبودانه ، آن چیزی میشود ، که دربیرون ، آن را میجوید و نمی یابد . آنچه دربرونسو ، میجوید، تا بیابد ولی گم میشود ، در درون ، نا آگاهبودانه ، میگردد ، یابسخنی دیگر، بدان تحول می یابد، وهمان گمشده رامی یابد، همان گمشده ، میشود ، میگردد. گمشدن دربرونسو ، همگام با خود را یافتن و « خود شدن= خود گشتن » در درونسو هست . این سراندیشه فرهنگ ایران ، در« روند اجتماع سازی یا ملت سازی و حکومت سازی » واقعیت می یابد . در فرهنگ سیمرغی ، یک ملت یا یک جامعه ، در روند خدا شدن ( سیمرغ شدن ) همه افراد باهم ، پیدایش می یابد . افراد ، در روند « یک خدا شدن » باهم ، یک ملت ، یک حکومت ، یک جامعه میگردد . ازاین رو نیز هست که همه حکومات ، غاصب شمرده میشوند ، چون ملت را از سیمرغ شدن ، باز میدارند . در حالیکه در ادیان ِ نوری وزرتشتی، افراد ، در روند « انتظارکشیدن یک اژها کــُش ، در پایان زمان ، یا خود کشی اژدها ، در پایان زمان » ، باهم ، یک ملت میشوند ( در فرصتی دیگر، بطور گسترده ، بررسی خواهد شد . باهم انتظارکشیدن یک اژدها کـُش ، یک ملت یا امت را میسازد . انتظارکشیدن یک منجی ، ضرورت ِ روند اجتماعسازیست. درحالیکه ، درفرهنگ سیمرغی ، مردمان در تلاش آنکه باهم ، یک خدا ( سیمرغ ) شوند ، یک ملت میشوند .
اینست که تصویر « بهمن = هومن = هخامن = ژیم دال » و پیدایشش در« ارتا فرورد = ارتای گردنده = ارتای رقصنده » که هر لحظه ، به شکلی «بت عیار - ایار » درمیآید ، تصویر بهمن در اصل گشتن ازیک صورت ، به صورت دیگر، در شکستن صورت پیشین ، بنیاد فرهنگ اصیل ایران است. و زرتشت ، درست این تصویر « بهمن = هخامن = اندیمن » را واژگونه میسازد ، و « گشتن » را ، از تصویر بهمن وارتا ، میزداید و حذف میکند . «اشه» ، که همان ارتا بوده است ، تبدیل به« قوانین و نظم تغییر ناپذیر کیهان » میگردد ! درآئین ِ زرتشتی ، بهمن ، به گونه ای ، همان « لوح محفوظ »، یا « کتاب حفیظ » دراسلام میگردد ، و معنای اصیل « دین » در فرهنگ سیمرغی ، در دین زرتشتی ، از « دین » حذف و طرد میگردد . همان واژه « دین » میماند ، ولی با معنای « ضدش » ، بکار گرفته میشود . این آشفتگی و پریشانی در متون نیز باقی میماند . « دین » ، همان « دانش اهورامزدا ، همان روشنی که ازتاریکی زاده نشده ، و مجموعه همان همه آگاهی یا روشنی مطلق ، بدون روند پیدایش وگشتن واندیشیدن و آزمودن » میگردد . اهورا مزدا ، بهمن را فراز میآفریند که همه معلومات اهورامزدا ، و همه پیشآمدها و رویدادها ، و بهدین مزدیسنان را میداند . بهمن ، آفریده اهورامزدا میشود، و ازاصالت ( بن بن آفریننده هستی بودن ) انداخته میشود . آنچه بود و هست و خواهد آمد ، دراو نوشته و تثبیت و تغییر ناپذیرشده ، دربهمن هست ». دربخش نخست بندهش ، پاره 14 میآید که « از امشاسپندان ، نخست ، بهمن را فراز آفرید .... او نخست بهمن را از روش نیک و روشنی مادی فراز آفرید . این که گویند – بهدین مزدیسنان با او بود - اینست که آنچه را تا فرشکرد بر آفریدگان رسد ، او میدانست » . ازآنجا که نخستین پیدایش هرچیزی ، بیان گوهر آن چیز است ، از این بهمن ، میتوان گوهر خود اهورامزدا را بخوبی تشخیص داد . درگوهر اهورامزدا ، نه جنبش هست نه اندیشیدن . اگر « خرد »، به اهورامزدا نسبت داده میشود ، خردی نیست که میاندیشد ، بلکه خردیست که همه معلومات را درحفظ، ثابت دارد ، وگرنه کمال روشنی او، معیوب میگردد . این محتوا ، در همان عبارتی که دراین بخش نخست درپاره 4 میآید ، برجسته و نمایان است : « هرمزد به همه آگاهی دانست که اهریمن هست ، برتازد ... » ، هرمز ، جهان را فقط به غایت جنگ و ستیزو کینه ورزی با اهریمن میآفریند . درهمین عبارت میآید که : « هرمز ... پس او به مینوئی ، آن آفریدگان را که برای مقابله با آن افزار ِ دربایست ( وسائل ضروری )، فراز آفرید . سه هزارسال، آفریدگان به مینوئی ایستادند ، که بی اندیشه ، بی حرکت ، ناملموس بودند » . این نخستین آفرینش مینوئی اهورامزدا که گوهرهستیش را مینماید ، نشان میدهد که در بُن ِوجود او « اندیشیدن و حرکت و تحول » نیست . این اندیشه ، تکرار همان « بهمنیست که فقط صند وق کل معلومات درزمان و تاریخ » هست( جفر دراسلام ) . بدینسان ، دین زرتشتی، گزندی بسیار ژرف وسهمناک ، به تاریخ و « آزادی انسان ها و اجتماعات وفرهنگ » درایران میزند . چون بهمن ، که روزگاری ، اصل چرا گفتن و شگفت کردن ، و صورت شکنی و اندیشیدن به هنگام، و جستجوکردن بود ، تبدیل به « معین کننده ِ کل تاریخ و کل اعمال و افکارازپیش » میگردد . این بهمن و« مفهوم زمانش» است که در دوره ساسانی،سرچشمه تباه شدن ایران در برابر اعراب میگردد . « خردِ اندیشنده » که درجستجو میآزماید ، از انسان واجتماع و حکومت ، بکلی حذف وطرد میگردد . « خرد » ، محتویات زنده و آفریننده ِاصلیش را ، با چنین تصویری از« بهمن » ، از دست میدهد . « بهمن زرتشت » ، با نام « خرد » ، ریشه « خرد » را ازانسان و اجتماع و حکومت ، میکند . «خرد » ، حافظهِ گذشته و نگاهدارنده سنـّت ، ویا بسخنی دیگر ، « گوش – سرود خرد » ، یعنی همان « منقولات دینی » میگردد . این بهمن زرتشتی است که برافکننده عصیان و فرونهنده آشوب ، یا به عبارتی بهتر، سرکوبگر هر جنبشی دراجتماع و سیاست و تفکرمیگردد . دربخش یازدهم بندهش، بخوبی دیده میشود که بهمن ، که روزگاری همان « اکومن ، یا خردِ چون و چرا گو، خرد صورت شکن » ، نابود سازنده هر خردی میشود، که چون وچرا بگوید . خرد ِ چون و چرا گو ، علت پیدایش « بد اندیشی و نا آشتی » دراجتماع و سیاست و دین و تفکر میگردد . آنچه بنیاد خرد جمشیدی درایران بود ، ضد اهورا وایزد میگردد . دربخش یازدهم بندهش، اندیشه « روشنی زرتشت » ، اوج شفافیت خود را می یابد : « دین ، دانش هرمزو پناه اسپندارمذ است ، که همه هستان ، بودان و بـوندگان ازآن ، پیدا شوند ، نخست بر بهمن آشکارشد که بهدین مزدیسنان ، دیو= دشمن ، قانون هرمزد برافکننده عصیان ، فرونهنده آشوب است ، که اورا گزارش این است که دیوی را ، ازایزدی ، جدا و آشکار کرده است ، که هیچ خشم ، دیوی و تبهگری دراو ، نه ، چه به پذیرش دین ، دیوان را کالبد بشکست ، و به پرستش دین ، اهریمن با همه دیوان نابود شدند ... » . بهمن که درفرهنگ سیمرغی ، همان اکومن یا اکوان ، خـرد بنیادی اندیشیدن درشگفت کردن و چون و چرا کردن ، درهرانسانی بود ، نخستین « دیو کماله » ساخته میشود ، و پس ازاهریمن ، بزرگترین دشمن دین مزدیسنان ساخته میشود . آنگاه بهمن زرتشتی ، درست برضد بهمن سیمرغی که ازاو « اکوان دیو » ساخته شده ، برمیخیزد . به عبارت دیگر ، دین زرتشت ، خردی را مجازو مطلوب میداند که دم از لم و بم ، یا چون و چرا نزند ! خرد چون و چرا گو، آشوبگرو یاغی است . بهمن زرتشتی، ضد بهمن سیمرغی میشود، که نام تازه اش «اکوان دیو» است . خدا ، تبدیل به دیو میشود . خرد ی که برپایه چون وچرا میاندیشید، با « اهورامزدای روشن » ، حق گوهری به چون و چرا را بکلی از دست میدهد . نامش بهمن است ، ولی ضد بهمن است . نامش خرد است ، ولی ضد خرد است . ما درتاریخ فرهنگ خود ، با دروغهائی ، کار داریم ، که راستی های امروزه ما شده اند . ما با دیوانی کار داریم ، که خدایان مقدس ما شده اند . با افسانه هائی کار داریم ، که واقعیت های خدشه ناپذیر ما شده اند .ما با واژگونه سازی فرهنگ خود درتاریخ ، با واژگونه سازی هستی و گوهر خود ، با واژگونه سازی خرد خود ، با واژگونه سازی هنرها وفضیلت ها و اخلاق ِ خود کار داریم . ما با بهمن یا خردی کار داریم که نه میتوانیم آنرا از پشت خود بیفکنیم ونه میتوانیم آن را برپشت خود بیش ازاین ، حمل کنیم . این خرد ، همان خرد آزماینده و پرسنده و چرا گوینده و سامان دهنده است ، که خودش را تبدیل به « عقل عصائی ، عقل ابزاری ، عقل تابع » کرده است. با خرد ، خرد را درهم میشکند . با خرد ، خرد را نابود میکند . دین زرتشتی، هنر « ضد فرهنگ سازی » از « فرهنگ سیمرغی ایران » است . ازبهمن ، ضد بهمن ساخته است . ازخرد وبا خرد ، خرد را میزداید . اهورامزدا ، اصالت را ازهمه خدایان ایران ، ازهمه تصاویر اسطوره ها، ازهمه جشن ها ، ازانسان و گیتی گرفته است . اهورا مزدا ، همه اصطلاحات و واژه ها و تصاویر و اسطوره ها را در فرهنگ ایران ، واژگونه ساخته است . همه ، به همان نام ، خوانده میشوند که نامیده میشده اند ، ولی همه ، از معنایشان یا تهی ساخته شده اند ، یا درمعنایشان ، واژگونه ساخته شده اند . ما فقط با واژگونه ساختن این اصطلاحات اوستائی( به روایت زرتشتی ) ، با واژگونه ساختن امشاسپندان ، با واژگونه ساختن تصاویر و اسطوره ها ، میتوانیم به حقیقت فرهنگ ایران برسیم . مسیحیت در یونان ، دینی بیگانه بود . عیسی، به زبان یونانی سخن نمیگفت و اسطوره ها و اصطلاحات یونان را نمیشناخت . مسیحیت ، در یونان ، کوشید فرهنگ یونان را کناربزند ، فراموش سازد ، تحقیرکند .. ، ولی مسئله اش ، تبدیل فرهنگ وفلسفه یونان ، به دین خود نبود . عیسی ، در اصطلاحات یونانی ، نمیاندیشید . ولی زرتشت ، میبایست ازهمان مواد فرهنگ ایران ، با دستکاری و تبدیل و تحریف ، دین زرتشتی را بسازد .
زرتشتیگری ، در پانصد سال حکومت ساسانی ، تاریخ هخامنشیان و اشکانیان را که فرهنگ سیمرغی داشتند، بکلی ازخاطره ها زدود، و بدینسان فرهنگ ایران را واژگونه ساخت . ازهمان مواد ، چیزی دیگر ساخت . ما با تحریفات و مسخسازیها و دستکاریهای هزاره ای کار داریم . هر واژه ای ، هر اصطلاحی ، هرایزدی ، هر امشاسپندی ، هر جشنی ، هر آئینی، درمعنا وگوهرش، واژگونه ساخته شده است . وجود فرهنگی ما ، از پا به آسمان ، آویخته شده است . ما باید از سر، بر پای سیمرغی خود بایستیم . با اهورامزدا ، سرهایمان را مانند انوشیروان ، درچاله کرده اند، و پا هایمان ، معلق درآسمانست . درگوهرما ، حق موجودیت ایران را ، که خرد سرکش و متمرد و سرپیچ است ، مغشوش و مشوّش ساخته اند . سرکشی خرد را ، تبدیل به فضیلت اطاعت و تقلید کرده اند . هنر ایستادگی و طغیان و آزادیخواهی را تبدیل به فضیلت نوکری دوستی و عبودیت وپیروی کرده اند . درما ، حق به خود بودن و از خود بودن را تبدیل به « حق بودن از دیگری » کرده اند . فرهنگ ما ، « فرهنگ واژگونه » شده است. ما همان بهمنی هستیم که درگوهرش اکوان دیو، اصل آزمایش و چون وچرا وطغیان بود . خردی بود که ریشه انسان را از زمین غفلت و خواب وسنت، میکند، و به آسمان امکانات فرا می برد ، تا خود، خطرکنیم ، و در دریای معرفت انداخته شویم ، و شناکنیم و با نهنگان بجنگیم .

منوچهرجمالی